بخش ۲۱ - عاجز شدن شاه از تدبير كار سلامان و مشورت با حكيم

۳۷ بازديد


چون سلامان ماند ز ابسال اينچنين
بود در روز و شبش حال اينچنين
محرمان آن پيش شه گفتند باز
جان او افتاد از آن غم در گداز
گنبد گردون عجب غمخانه‌اي‌ست!
بي‌غمي در آن دروغ افسانه‌اي‌ست!
چون گل آدم سرشتند از نخست
شد به قدش خلعت صورت درست،
ريخت بالاي وي از سر تا قدم
چل صباح ابر بلا، باران غم
چون چهل بگذشت روزي تا به شب
بر سرش باريد باران طرب
لاجرم از غم كس آزادي نيافت
جز پس از چل غم، يكي شادي نيافت
شه، سلامان را در آن ماتم چو ديد
بر دلش صد زخم رنج و غم رسيد
چارهٔ آن كار نتوانست هيچ
بر رگ جان اوفتادش تاب و پيچ
كرد عرض راي بر دانا حكيم
كاي جهان را قبلهٔ اميد و بيم!
هر كجا درمانده‌اي را مشكلي‌ست
حل آن انديشهٔ روشندلي‌ست
سوخت ابسال و سلامان از غمش
كرده وقت خويش وقف ماتمش
ني توان ابسال را آورد باز
ني سلامان را توان شد چاره‌ساز
گفتم اينك مشكل خود پيش تو
چاره‌جوي از عقل دورانديش تو
رحمتي فرما! كه بس درمانده‌ام
در كف صد غصه مضطر مانده‌ام
داد آن دانا حكيم او را جواب
كاي نگشته رايت از راي صواب!
گر سلامان نشكند پيمان من
و آيد اندر ربقهٔ فرمان من،
زود باز آرم به وي ابسال را
كشف گردانم به وي اين حال را
چند روزي چارهٔ حالش كنم
جاودان دمساز ابسال‌اش كنم
از حكيم اين را سلامان چون شنيد
زير فرمان وي از جان آرميد
خار و خاشاك درش رفتن گرفت
هر چه گفت از جان پذيرفتن گرفت
خوش بود خاك در كامل شدن
بندهٔ فرمان صاحبدل شدن
بشنو اين نكته! كه دانا گفته است
گوهري بس خوب و زيبا سفته است:
«رخنه كز ناداني افتد در مزاج،
يابد از دانا و دانايي علاج!»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد