بخش ۱ - آغاز سخن

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱ - آغاز سخن

۳۵ بازديد


بسم الله الرحمن الرحيم
هست صلاي سر خوان كريم
فيض كرم خوان سخن ساز كرد
پرده ز دستان كهن باز كرد
بانگ صرير از قلم سحركار
خاست كه: بسم‌الله دستي بيار!
مائده‌اي تازه برون آمده‌ست
چاشني‌اي گير! كه چون آمده‌ست
ور نچشي، نكهت آن بس تو را
بوي خوشش طعمهٔ جان بس تو را
آنچه نگارد ز پي اين رقم
بر سر هر نامه دبير قلم،
حمد خدايي‌ست كه از كلك «كن»
بر ورق باد نويسد سخن
چون رقم او بود اين تازه حرف
جز به ثنايش نتوان كرد صرف
ليك ثنايش ز بيان برترست
هر چه زبان گويد از آن برترست
نيست سخن جز گرهي چند سست
طبع سخنور زده بر باد، چست
صد گره از رشتهٔ پر تاب و پيچ
گر بگشايند در آن نيست هيچ
عقل درين عقده ز خود گشته گم
كرده درين فكر سر رشته گم
آنكه نه دم مي‌زند از عجز، كيست؟
غايت اين كار بجز عجز چيست؟
عجز به از هر دل دانا كه هست
بر در آن حي توانان كه هست،
مرسله بند گهر كان جود
سلسله پيوند نظام وجود
غره‌فروز سحر خاكيان
مشعله‌سوز شب افلاكيان
خوان كرامت‌نه آيندگان
گنج سلامت‌ده پايندگان
روز برآرندهٔ شب‌هاي تار
كار گزارندهٔ مردان كار
واهب هر مايه، كه جوديش هست
قبلهٔ هر سر، كه سجوديش هست
دايره‌ساز سپر آفتاب
تيزگر باد و زره‌باف آب
عيب، نهان‌دار هنرپروران
عذرپذيرندهٔ عذر آوران
سرشكن خامهٔ تدبيرها
خامه كش نامهٔ تقصيرها
ايمني وقت هراسندگان
روشني حال شناسندگان
تازه كن جان نسيم حيات
كارگر كارگه كاينات
ساخت چو صنعش قلم از كاف و نون
شد به هزاران رقمش رهنمون
نقش نخستين چه بود زان؟ جماد
كز حركت بر در او ايستاد
كوه نشسته به مقام وقار
يافته در قعدهٔ طاعت قرار
كان كه بود خازن گنجينه‌اش
ساخته پر لعل و گهر سينه‌اش
هر گهري ديده رواجي دگر
گشته فروزندهٔ تاجي دگر
نوبت ازين پس به نبات آمده
چابك و شيرين حركات آمده
برزده از روزنهٔ خاك سر
برده به يك چند بر افلاك سر
چتر برافراخته از برگ و شاخ
ساخته بر سايه‌نشين جا فراخ
گاه فشانده ز شكوفه درم
گاه ز ميوه شده خوان كرم
جنبش حيوان شده بعد از نبات
گشته روان در گلش آب حيات
از ره حس برده به مقصود، بودي
پويه‌كنان كرده به مقصود، روي
با دل خواهنده ز جا خاسته
رفته به هر جا كه دلش خواسته
خاتمهٔ اينهمه هست آدمي
يافته زو كار جهان محكمي
اول فكر، آخر كار آمده
فكر كن كارگزار آمده
بر كف‌اش از عقل نهاده چراغ
داده ز هر شمع و چراغ‌اش فراغ
كاركنان داده به عقل از حواس
گشته به هر مقصد از آن ره‌شناس
باصره را داده به بينش نويد
راه نموده به سياه و سفيد
سامعه را كرده به بيرون دو در
تا ز چپ و راست نيوشد خبر
ذائقه را داده به روي زبان
كام، ز شيريني و شور جهان
لامسه را نقد نهاده به مشت
گنج شناسائي نرم و درشت
شامه را از گل و ريحان باغ
ساخته چون غنچه معطر دماغ
جامي، اگر زنده دلي بنده باش!
بندهٔ اين زندهٔ پاينده باش!
بندگي‌اش زندگي آمد تمام
زندگي اين باشد و بس، والسلام!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد