بخش ۲ - مناجات

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲ - مناجات

۳۵ بازديد


اي صفت خاص تو واجب به ذات!
بسته به تو سلسلهٔ ممكنات!
كون و مكان شاهد جود تواند
حجت اثبات وجود تواند
دايرهٔ چرخ مدار از تو يافت
مرحلهٔ خاك قرار از تو بافت
عرصهٔ گيتي كه بود باغ‌سان
تربيت لطف تواش باغبان
بلبل آن، طبع سخن پروران
در چمن نطق، زبان آوران
اينهمه آثار، كه نادر نماست
بر صفت هستي قادر گواست
رو به تو آريم كه قادر تويي
نظم كن سلك نوادر تويي
باغ نشان گر ندهد زيب باغ
باغ شود بر دل نظاره داغ
ور دهدش جلوه به هر زيوري
هر ورقي باشد از آن دفتري
بودي و اين باغ دل‌افروز، ني
باشي و ميدان شب و روز، ني
اي علم هستي ما با تو پست!
نيست به خود، هست به تو هر چه هست
هست توئي، هستي مطلق تويي!
هست كه هستي بود، الحق تويي!
نام و نشانت نه و دامن كشان
مي‌گذري بر همه نام و نشان
با همه چون جان به تن آميزناك
پاك ز آلايش ناپاك و پاك
نور بسيطي و غباري‌ت نه!
بحر محيطي و كناري‌ت نه!
نيست كناري‌ت ولي صد هزار
گوهرت از موج فتد بر كنار
با تو خود آدم كه و عالم كدام؟
نيست ز غير تو نشان غير نام
گرچه نمايند بسي غير تو
نيست درين عرصه كسي غير تو
تو همه جا حاضر و من جابه‌جا
مي‌زنم اندر طلبت دست و پا
اي ز وجود تو نمود همه!
جود تو سرمايهٔ سود همه!
هستي و پايندگي از توست و بس!
مردگي و زندگي از توست و بس!
جامي اگر نيست ز بخت نژند
چون علم خسروي‌اش سربلند،
از علم فقر بلندي‌ش ده!
زير علم سايه پسندي‌ش ده!
اي ز كرم چاره‌گر كارها!
مرهم راحت‌نه آزارها!
عقده گشايندهٔ هر مشكلي!
قبله نمايندهٔ هر مقبلي!
توشه‌نه گوشه‌نشينان پاك!
خوشه‌ده دانه‌فشانان خاك!
بازوي تاييد هنرپيشگان!
قبلهٔ توحيد يك‌انديشگان!
شانه زن زلف عروس بهار!
مرسله بند گلوي شاخسار!
پاي طلب، راه گذار از تو يافت
دست توان، قوت كار از تو يافت
بلكه تويي كارگر راستين
دست همه، دست تو را آستين
نيست درين كارگه گير و دار
جز تو كسي كيد از او هيچ كار
روي عبادت به تو آريم و بس!
چشم عنايت ز تو داريم و بس!
در كف ما مشعل توفيق نه!
ره به نهانخانهٔ تحقيق ده!
اهل دل از نظم چون محفل نهند
بادهٔ راز از قدح دل دهند
رشحي از آن باده به جامي رسان!
رونق نظمش به نظامي رسان!
قافيه آنجا كه نظامي نواست،
بر گذر قافيه جامي سزاست
اين نفس از همت دون من است
وين هوس از طبع زبون من است،
ورنه از آنجا كه كرم‌هاي توست
كي بودم رشتهٔ اميد سست؟
صد چو نظامي و چو خسرو هزار
شايدم از جام سخن جرعه‌خوار
بر همه در شعر بلندي‌م بخش
مرتبهٔ شعر پسندي‌م بخش
پايهٔ نظمم ز فلك بگذران
خاصه به نعت سر پيغمبران
اختر برج شرف كاينات
گوهر درج صدف كاينات
جز پي آن شاه رسالت‌مب
چرخ نزد خيمهٔ زرين‌طناب
جز پي آن شمع هدايت‌پناه
ماه نشد قبهٔ اين بارگاه
تا نه فروغ از رخش اندوختند
مشعلهٔ مهر نيفروختند
رشحهٔ جام كرمش سلسبيل
مرغ هواي حرمش جبرئيل
اي به سراپردهٔ يثرب به خواب!
خيز كه شد مشرق و مغرب خراب
رفته زدستيم، برون كن ز برد
دستي و، بنماي يكي دستبرد!
توبه ده از سركشي ايام را!
بازخر از ناخوشي اسلام را!
مهد مسيح از فلك آور به زير!
رايت مهدي به فلك زن دلير!
شعله فكن خرمن ابليس را!
مهره شكن سبحهٔ تلبيس را!
ظلمت بدعت هه عالم گرفت
بلكه جهان جامهٔ ماتم گرفت
كاش فتد ز اوج عروجت رجوع
باز كند نور جمالت طلوع
ديدهٔ عالم به تو روشن شود
گلخن گيتي ز تو گلشن شود
دولتيان از تو علم بر كشند
ظلمتيان رو به عدم دركشند
جامي از آنجا كه هوادار توست
روي تو ناديده گرفتار توست
گر لب جانبخش تو فرمان دهد
بر قدمت سر نهد و جان دهد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد