بخش ۶ - حكايت شيخ روزبهان با بيوه‌اي كه ميوهٔ دل خود را شيوهٔ مستوري مي‌آموخت

۳۴ بازديد


روز بهان فارس ميدان عشق
فارسيان را شه ايوان عشق
پيش در پرده‌سرائي رسيد
از پس آن پرده‌نوائي شنيد
كز سر مهر و شفقت مادري
گفت به خورشيد لقا دختري
كاي به جمال از همه خوبان فزون!
پاي منه هردم از ايوان برون!
ترسم از افزوني ديدار تو
كم شود اندوه خريدار تو
نرخ متاعي كه فراوان بود
گر به مثل جان بود، ارزان بود
شيخ چو آن زمزمه راگوش كرد
سر محبت ز دلش جوش كرد
بانگ برآورد كه: اي گنده پير!
از دلت اين بيخ هوس كنده‌گير!
حسن نه آنست كه ماند نهان
گرچه برد پردهٔ جهان در جهان
حسن كه در پرده مستوري است
زخم هوس خوردهٔ منظوري است
تا ندرد چادر مستوري‌اش
جا نشود منظر منظوري‌اش
جلوه كه هر لحظه تقاضا كند
بهر دلي دان كه تماشا كند
تا ز غم عشق چو شيدا شود
كوكبهٔ حسن هويدا شود
جامي! اگر زندهٔ بيننده‌اي
در صف عشاق نشيننده‌اي،
سرمه ز خاك قدم عشق گير!
زنده به زير علم عشق مير!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد