دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۸ ۳۵ بازديد
يوسف كنعان چو به مصر آرميد
صيت وي از مصر به كنعان رسيد
بود در آن غمكده يك دوستش
پر شدهٔ مغز وفا پوستش
ره به سوي مهر جمالش سپرد
آينهاي بهر ره آورد برد
يوسف از او كرد نهاني سؤال
كاي شده محرم به حريم وصال!
در طلبم رنج سفر بردهاي
زين سفرم تحفه چه آوردهاي؟
گفت: «به هر سو نظر انداختم
هيچ متاعي چو تو نشناختم
آينهاي بهر تو كردم به دست
پاك ز هر گونه غباري كه هست
تا چو به آن ديدهٔ خود واكني
صورت زيبات تماشا كني
تحفهاي افزون ز لقاي تو چيست؟
گر روي از جاي، به جاي تو كيست؟
نيست جهان را به صفاي تو كس
غافل از اين، تيره دلاناند و بس!»
جامي، ازين تيره دلان پيش باش!
صيقلي آينهٔ خويش باش
تا چو بتابي رخ ازين تيرهجاي
يوسف غيب تو شود رونماي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد