بخش ۸ - حكايت بيرون كشيدن تير از پاي شاه ولايت علي (ع)

۳۴ بازديد


شير خدا شاه ولايت علي
صيقلي شرك خفي و جلي
روز احد چون صف هيجا گرفت
تير مخالف به تنش جا گرفت
غنچهٔ پيكان به گل او نهفت
صد گل راحت ز گل او شكفت
روي عبادت سوي مهراب كرد
پشت به درد سر اصحاب كرد
خنجر الماس چو بفراختند
چاك بر آن چون گل‌اش انداختند
غرقه به خون غنچهٔ زنگارگون
آمد از آن گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چكيد
گفت: چو فارغ ز نماز آن بديد
«اينهمه گل چيست ته پاي من
ساخته گلزار، مصلاي من؟»
صورت حال‌اش چو نمودند باز
گفت كه: «سوگند به داناي راز،
كز الم تيغ ندارم خبر
گرچه ز من نيست خبردار تر
طاير من سد ره نشين شد، چه باك
گر شودم تن چو قفس چاك چاك؟»
جامي، از آلايش تن پاك شو!
در قدم پاكروان خاك شو!
باشد از آن خاك به گردي رسي
گرد شكافي و به مردي رسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد