بخش ۹ - حكايت زنده دلي كه با مردگان انس گرفته بود

۳۷ بازديد


زنده‌دلي از صف افسردگان
رفت به همسايگي مردگان
پشت ملالت به عمارات كرد
روي ارادت به مزارات كرد
حرف فنا خواند ز هر لوح خاك
روح بقا جست ز هر روح پاك
گشتي ازين سگ‌منشان، تيزتگ
همچو تك آهوي وحشي ز سگ
كارشناسي پي تفتيش حال
كرد از او بر سر راهي سؤال
كاينهمه از زنده رميدن چراست؟
رخت سوي مرده كشيدن چراست؟
گفت: «بلندان به مغاك اندرند
پاك نهادان ته خاك اندرند
مرده دلان‌اند به روي زمين
بهر چه با مرده شوم همنشين؟
همدمي مرده، دهد مردگي
صحبت افسرده‌دل، افسردگي
زير گل آنان كه پراگنده‌اند
گرچه به تن مرده، به جان زنده‌اند»
جامي، از اين مرده‌دلان گوشه‌گير!
گوش به خود دار و، ز خود توشه‌گير!
هر چه درين دايره بيرون توست
گام سعايت زده در خون توست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد