بخش ۱۰ - در اشارت به خاموشي كه سرمايهٔ نجات است

۳۶ بازديد


اي به زبان نكته گذار آمده!
وي به سخن نادره‌كار آمده
نقطهٔ نطق است تو را بر زبان
گشته از آن نقطه زبان‌ات زيان
گر كني آن نقطه ازين حرف حك
بر خط حكم تو نهد سر ملك
هر كه درين گنبد نيلوفري
افكند آوازهٔ نيكوفري
نيكوئي فر وي از خامشي‌ست
خامشي‌اش تيغ جهالت‌كشي ست
گفتن بسيار نه از نغزي است
ولولهٔ طبل، ز بي‌مغزي است
غنچه كه نبود به دهانش زبان
لعل و زرش بين گره اندر ميان
سوسن رعنا كه زبان‌آور است
كيسه‌تهي مانده ز لعل و زرست
منطق طوطي خطر جان اوست
قفل نه كلبهٔ احزان اوست
زاغ كه از گفتن‌اش آمد فراغ
جلوه‌گر آمد به تماشاي باغ
خست طبع است درين كهنه كاخ
حوصلهٔ تنگ و حديث فراخ
چرخ بدين گردش و دايم خموش
چرخهٔ حلاج و هزاران خروش
رستهٔ دندانت صفي بست خوش
پيش صف آمد لب تو پرده كش
كرده زبان تيغ پي يك سخن
چند شوي پرده‌در و صف‌شكن
گرچه سخن خاصيت زندگي‌ست
موجب صد گونه پراكندگي‌ست
زندگي افزاي، دل زنده را!
ورد مكن قول پراگنده را!
هر نفسي از تو هيولي‌وش است
قابل هر نقش خوش و ناخوش است
گر ز كرم نقش جمالش دهي،
منقبت فضل و كمالش دهي،
بر ورق عمر تو عنوان شود
فاتحهٔ نامهٔ احسان شود
ور ز سفه داغ قصورش كشي،
در دركات شر و شورش كشي،
خامه كش صفحهٔ دين گرددت
ميل‌زن چشم يقين گرددت
لب چو گشائي، گرو هوش باش!
ورنه زبان دركش و خاموش باش!
دل چو شود ز آگهي‌ات بهره‌مند
پايهٔ اقبال تو گردد بلند
بر سخن بيهده كم شو دلير!
تا كه از آن پايه نيفتي به زير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد