بخش ۱۳ - در مخاطبهٔ سلاطين

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳ - در مخاطبهٔ سلاطين

۳۳ بازديد


اي به سرت افسر فرماندهي!
افسرت از گوهر احسان تهي!
زيور سر افسر از آن گوهرست
خالي از آن مايهٔ دردسرست
كرده ميان تو مرصع كمر
مهره و مار آمده با يكدگر
ليك نه آن مهره كه روز شمار
نفع رساند به تو ز آسيب مار
تخت زرت آتش و، گوهر در او
هست درخشنده چو اخگر در او
شعله به جان در زده آن آتشت
ليك ز بس بيخودي آيد خوشت
چون به خودآيي ز شراب غرور
آورد آن سوختگي بر تو زور
هر دمت از درد دو صد قطره خون
از بن هر موي تراود برون
سود سر، ايوان تو را بر سپهر
شمسهٔ آن گشته معارض به مهر
قصر تو چون كاخ فلك سربلند
حادثه را قاصر از آنجا كمند
حارس ابواب تو بر بدسگال
بسته پي حفظ تو راه خيال
ليك نيارند به مكر و حيل
بستن آن رخنه كه آرد اجل
زود بود كيد اجل از كمين
شيشهٔ عمر تو زند بر زمين
نقد حيات تو به غارت برد
خصم تو را بخت، بشارت برد
كنگر كاخ تو به خاك افكند
تاق بلندت به مغاك افكند
افسرت از فرق فتد زير پاي
پايهٔ تخت تو بلغزد ز جاي
روزي ازين واقعه انديشه كن!
قاعدهٔ دادگري پيشه كن!
ظلم تو را بيخ چو محكم شود
ظلم تو ظلم همه عالم شود
خواجه به خانه چو بود دف‌سراي
اهل سرايش همه كوبند پاي
شهري از آسيب تو غارت شود
تات يكي خانه عمارت شود
كاش كني ترك عمارتگري
تا نكشد كار، به غارتگري
باغي از آسيب تو گردد تلف
تات در آيد ته سيبي به كف
ميوه و مرغ سرخوانت مقيم
از حرم بيوه و باغ يتيم
مطبخي‌ات هيمه ز خوي درشت
مي‌كشد از پشته هر گوژپشت
باز تو را ميرشكاران به فن
طعمه ده از جوزهٔ هر پيرزن
بارگي خاص تو را هر پسين
كاه و جو از تو برهٔ خوشه‌چين
گوش كنيزان تو را داده بهر
از زر دريوزه، گدايان شهر
واي شباني كه كند كار گرگ
همچو سگ زرد شود يار گرگ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد