بخش ۱ - مناجات

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱ - مناجات

۳۴ بازديد


اي حيات دل هر زنده دلي
سرخ رويي ده هر جا خجلي
چاشني‌بخش شكر گفتاران
كار شيرين كن شيرين كاران
بر فرازندهٔ فيروزه‌رواق
شمسهٔ زركش زنگاري‌تاق
تاج به سر نه زرين‌تاجان
عقده بند كمر محتاجان
جرم بخشندهٔ بخشاينده
در بر بر همه بگشاينده
ابر سيرابي تفتيده‌لبان
خوان خرسندي روزي‌طلبان
گنج جان‌سنج به ويرانهٔ جسم
حارس گنج به صد گونه طلسم
ديرپرواي به خود بسته دلان
زود پيوند دل از خود گسلان
قفل حكمت نه گنجينهٔ دل
زنگ ظلمت بر آيينهٔ دل
مرهم داغ جگر سوختگان
شادي جان غم اندوختگان
نقد كان از كمر كوه گشاي
صبح عيش از شب اندوه نماي
مونس خلوت تنهاشدگان
قبلهٔ وحدت يكتاشدگان
تير باران فكن، از قوس قزح
از صفا باده ده، از لاله قدح
پردهٔ عصمت گل پيرهنان
حلهٔ رحمت خونين كفنان
خانهٔ نحل ز تو چشمهٔ نوش
دانهٔ نخل ز تو شهد فروش
لب پر از خنده ز تو غنچه به باغ
داغ بر سينه ز تو لالهٔ راغ
غنچه‌سان تنگدل باغ توايم
لاله سان سوختهٔ داغ توايم
هر چه غير تو رقم كردهٔ توست
گرچه پروردهٔ تو، پردهٔ توست
چند بر طلعت خود پرده نهي؟
پرده بردار كه بي‌پرده، بهي!
تازه‌رس قافلهٔ بازپسان،
به قدمگاه كهن بازرسان!
بانگ بر سلسلهٔ عالم زن!
سلك اين سلسله را بر هم زن!
عرش را ساق بجنبان از جاي!
در فكن پايهٔ كرسي از پاي!
بر خم رنگ فلك سنگ انداز!
رخنه‌اش در خم نيرنگ انداز!
رنگ او تيرگي است و تنگي
به ز رنگيني او بيرنگي
هست رنگ همه زين رنگرزي
دست نيلي شده ز انگشت گزي
مهر و مه را بفكن طشت ز بام!
تا برآرند به رسوائي نام
پردهٔ پرده‌نشينان ندرند
وز سر پرده‌دري در گذرند
كمر بستهٔ جوزا بگشاي!
گوهر عقد ثريا بگشاي!
زهره را چنگ طرب‌زن به زمين!
چند باشد به فلك بزم‌نشين؟
چار ديوار عناصر كه به ماه
سركشيده‌ست ازين مرحله گاه،
مهره مهره بكن‌اش از سر هم!
شو از آن مهره‌كش سلك عدم!
آب را بر سر آتش بگمار!
تا شود آگه، از او دود بر آر!
ز آتش قهر ببر تري آب!
بهر بر عدمش ساز سراب
باد را خاك سيه ريز به فرق!
خاك را كن ز نم توفان غرق!
نامزد كن به زمين زلزله‌ها
ساز از آن عاليه‌ها سافله‌ها!
گاو را ذبح كن از خنجر بيم!
پشت ماهي ببر از اره دو نيم!
هر چه القصه بود زنگ نماي،
همه ز آئينهٔ هستي بزداي!
تا به مشتاقي افزون ز همه
بنگرم روي تو بيرون ز همه
نور پاكي تو و، عالم سايه
سايه با نور بود همسايه
حق همسايگي‌ام دار نگاه!
سايه‌وارم مفكن خوار به راه!
معني نيك سرانجامي را،
جام صورت بشكن جامي را!
باشد از سايگيان دور شود
ظلمت سايگي‌اش نور شود
آرد از رنگ به بيرنگي روي
يابد از گلشن بيرنگي بوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد