بخش ۲ - سبب نظم جوهر آبدار سبحةالابرار

۳۵ بازديد


شب كه زد تيرگي مهرهٔ گل
قيرگون خيمه ز مخروطي ظل
چون مشبك قفس مشكين رنگ
گشت بر مرغ دلم عالم تنگ
بر خود اين تنگ‌قفس چاك زدم
خيمه بر طارم افلاك زدم
عالمي يافتم، از عالم، پيش
هر چه انديشه رسد، ز آن هم بيش
عقل، معزول ز گردآوري‌اش
وهم، عاجز ز مساحت گري‌اش
نور بر نور، چراغ حرمش
فيض بر فيض، سحاب كرمش
سنگ بطحاش گهروار همه
ابر صحراش گهربار همه
برسرم گوهر و در چندان ريخت
كه مرا رشتهٔ طاقت بگسيخت
حيفم آمد كه از آن گنج نهان
نشوم بهره‌ور و بهره‌فشان
گوش جان را صدف در كردم
جيب دل را ز گهر پر كردم
بازگشتم به قدمگاه نخست
عزم بر نظم گهر كرده درست
هر چه ز آنجا گهر و در رفتم
همه ز الماس تفكر سفتم
بس سحرها كه به شام آوردم
شام‌ها همچو شفق خون خوردم
مرسله مرسله بر هم بستم
عقد بر عقد به هم پيوستم
سبحه‌اي شد پي ابرار، تمام
خواندمش سبحةالابرار به نام
مي‌رسد عقد عقودش به چهل
هر يك از دل گره جهل گسل
اربعين است كه درهاي فتوح
زو گشاده‌ست به خلوتگه روح
گرت اين سبحهٔ اقبال و شرف
افتد از گردش ايام به كف،
طوق گردن كن و آويزهٔ گوش!
به دو صد عقد در آن را مفروش!
بو كه چون سبحه در آئي به شمار
رسدت دست به سر رشتهٔ كار
چرخ كحلي سلب ازرق‌پوش
همچو ابناي زمان زرق‌فروش
سبحهٔ عقد ثريا در دست
خواست بر گوهر اين سبحه، شكست
گفتم اين رشتهٔ گوهر به كفت
كه بود نقد بلورين صدفت،
گرچه بس لامع و نورافشان است،
نور اين سبحه دو صد چندان است
نور آن روي زمين را بگرفت
نور اين كشور دين را بگرفت
نور آن چشم جهان روشن كرد
نور اين ديدهٔ جان روشن كرد
گرچه آن گوهر بحر كهن است،
اين نور آيين در درج سخن است
گرچه در سلك زمان آن پيش است،
چون درآري به شمار اين بيش است
گرچه آن را نرسد دست كسي،
بهره‌ور گردد ازين دست بسي
گرچه آن هموطن ماه و خورست
اين به خورشيد ازل راهبرست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد