بخش ۴ - حكايت شيخ مصلح‌الدين سعدي شيرازي

۳۵ بازديد


سعدي آن بلبل «شيراز سخن»
در گلستان سخن دستان زن
شد شبي بر شجر حمد خداي
از نواي سحري سحرنماي
بست بيتي ز دو مصراع به هم
هر يكي مطلع انوار قدم
جان از آن مژدهٔ جانان مي‌يافت
بر خرد پرتو عرفان مي‌تافت
عارفي زنده‌دلي بيداري
كه نهان داشت بر او انكاري
ديد در خواب كه درهاي فلك
باز كردند گروهي ز ملك
رو نمودند ز هر در زده صف
هر يك از نور نثاري بر كف
پشت بر گنبد خضرا كردند
رو درين معبد غبرا كردند
با دلي دستخوش خوف و رجا
گفت كاي گرم روان! تا به كجا؟
مژده دادند كه: «سعدي به سحر
سفت در حمد، يكي تازه گهر
نقد ما كان نه به مقدار وي است
بهر آن نكته ز اسرار وي است»
خواب‌بين عقدهٔ انكار گشاد
رو بدان قبلهٔ احرار نهاد
به در صومعهٔ شيخ رسيد
از درون زمزمهٔ شيخ شنيد
كه رخ از خون جگر تر مي‌كرد
با خود آن بيت مكرر مي‌كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد