بخش ۶ - حكايت آن ماهيان كه تا به خشكي نيفتادند دريا را نشناختند

۴۲ بازديد


داشت غوكي به لب بحر وطن
دايم از بحر همي راند سخن
روز و شب قصه دريا گفتي
گوهر مدحت دريا سفتي
گفتي: «از بحر پديد آمده‌ايم
زو درين گفت و شنيد آمده‌ايم
دل ازو گوهر دانايي يافت
تن از او دست توانايي يافت
هر كجا مي‌گذرم، اوست همه
هر طرف مي‌نگرم، اوست همه»
ماهي‌اي چند رسيدند آنجا
وز وي اين قصه شنيدند آنجا
عشق بحر از دلشان سر برزد
آتش شوق به جان‌شان در زد
پاي تا سر همگي پاي شدند
در طلب مرحله پيماي شدند
برگرفتند تك و پوي نياز
بحرجويان به نشيب و به فراز
گاه در تك چو صدف جا كردند
گه چو خس رو به كنار آوردند
نه نشان يافت شد از بحر نه نام
مي‌نهادند به نوميدي گام
از قضا صيدگري دام نهاد
راهشان بر گذر دام فتاد
يكسر آن جمع به دام افتادند
تن به جان دادن خود دردادند
صيدگر برد سوي ساحلشان
ساخت بر خشك‌زمين منزلشان
چند تن كوشش و جنبش كردند
خزخزان روي به بحر آوردند
نيم مرده چو رسيدند به بحر
جام مقصود كشيدند به بحر
دانش و بينششان روي نمود
كنچه مي‌داد نشان غوك چه بود
زنده در بحر شهود آسودند
غرقه بودند در آن تا بودند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد