بخش ۱۳ - حكايت آن وزير كه دل پندپذير داشت

۳۳ بازديد


مي‌شد اندر حشم حشمت و جاه
پادشاوار وزيري بر راه
گرد او حلقه، مرصع كمران
موكبش ناظم عالي گهران
ديدن حشمت او باده اثر
چشم نظارگيان مست نظر
هر كه آن دولت و شوكت نگريست
بانگ برداشت كه: «اين كيست؟ اين كيست؟»
بود چابك‌زني آنجا حاضر
گفت: «تا چند كه اين كيست؟» آخر؟
رانده‌اي از حرم قرب خداي
كرده در كوكبهٔ دوران جاي
خورده از شعبدهٔ دهر فريب
مبتلا گشته به اين زينت و زيب
زير اين دايرهٔ پر خم و پيچ
مانده‌اي از همه محروم به هيچ
آمد آن زمزمه در گوش وزير
داشت در سينه دلي پندپذير
بر هدف كارگر آمد تيرش
صيد شد كوه‌سپر نخجيرش
همه اسباب وزارت بگذاشت
به حرم راه زيارت برداشت
بود تا بود در آن پاك حريم
همچو پاكان به دل پاك مقيم
اي خوش آن جذبه كه ناگاه رسد
ذوق آن بر دل آگاه رسد
صاحب جذبه ز خود بازرهد
وز بد و نيك خرد باز رهد
جاي در كعبهٔ اميد كند
روي در قبلهٔ جاويد كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد