بخش ۱۶ - در رجاء كه به روايح وصال زيستن است و به لوايح جمال نگريستن

۳۶ بازديد


اي ز بس بار تو انبوه شده،
دل تو نقطهٔ اندوه شده!
خط ايام تو در صلح و نبرد
منتهي گشته به اين نقطهٔ درد
نه برين نقطه درين دايره پاي!
گرد اين نقطه چو پرگار برآي!
بو كه از غيب نويدي برسد
زين چمن بوي اميدي برسد
هست در ساحت اين بر شده خاك
عرصهٔ روضهٔ اميد، فراخ
كار بر خويش چنين تنگ مگير!
وز دم ناخوشي آهنگ مگير!
گر بود خاطر تو جرم‌انديش
عفو ايزد بود از جرم تو بيش
نامه‌ات گر ز گنه پر رقم است
نامه‌شوي تو سحات كرم است
گر چو كوهي‌ست گناه تو، عظيم
كاهش كوه دهد حلم حليم
چون شود موج زنان قلزم جود
در كف موج خسي را چه وجود؟
هيچ بودي و كم از هيچ بسي
ساخت فضل ازل از هيچ، كسي
از عدم صورت هستي دادت
ساخت از قيد فنا آزادت
گذرانيد بر اطوار كمال
پرورانيد به انوار جمال
در دلت تخم خداداني كاشت
دولت معرفت ارزاني داشت
يافت تاج شرف سجده، سرت
زيور گوهر خدمت، كمرت
بر تو ابواب مطالب بگشاد
صيد مقصود به دست تو نهاد
به همين گونه قوي دار اميد
كه چو افتي به جهان جاويد
بي سبب ساخته گردد كارت
بي درم سود كند بازارت
بردرد پرده شب نوميدي
صبح اميد كند خورشيدي
اي بسا تشنه‌لب خشك‌دهان
بر لب از تشنگي افتاده زبان
مانده حيرت زده در صحرائي
چرخ طولي و زمين پهنائي
خاك تفسيده هوا آتشبار
بادش آتش زده در هر خس و خار
نه در او خيمه بجز چرخ برين
نه در او سايه بجز زير زمين
سوسمار از تف آن در تب و تاب
همچو ماهي كه فتد دور از آب
ناگهان تيره سحابي ز افق
پيش خورشيد فلك، بسته تتق
بر سر تشنه شود باران‌ريز
گردد از باديه توفان‌انگيز
رشحهٔ ابر كند سيرابش
سايهٔ آن برد از تن تابش
وي بسا گم شده ره، در شب تار
غرقه در سيل ز باران بهار
متراكم شده در وي ظلمات
منقطع گشته شبه‌هاي نجات
دام و دد كرده بر او دندان تيز
اژدها بسته بر او راه گريز
بارگي جسته و بار افكنده
دل ز اميد خلاصي كنده
ناگهان ابر زهم بگشايد
نور مه روي زمين آرايد
ره شود ظاهر و رهبر حاضر
راهرو خرم و روشن خاطر
آنكه زين گونه كرم آيد از او،
نااميدي‌ت كجا شايد از او؟
روز و شب بر در اميد نشين!
طالب دولت جاويد نشين!
فضل او كآمده در شيب و فراز
آشناپرور و بيگانه‌نواز
هر كه ره برد به هم‌خانگي‌اش
نسزد تهمت بيگانگي‌اش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد