بخش ۱۷ - حكايت ابراهيم و پير آتش پرست

۳۵ بازديد


پيري از نور هدا بيگانه
چهره پر دود، ز آتش‌خانه
كرد از معبد خود عزم رحيل
ميهمان شد به سر خوان خليل
چون خليل آن خللش در دين ديد
بر سر خوان خودش نپسنديد
گفت: «با واهب روزي، بگرو!
يا ازين مائده برخيز و برو!»
پير برخاست كه: «اي نيك‌نهاد!
دين خود را به شكم نتوان داد!»
با لب خشك و دهان ناخورد
روي از آن مرحله در راه آورد
آمد از عالم بالا به خليل
وحي كاي در همه اخلاق جميل!
گرچه آن پير نه در دين تو بود
منع‌اش از طعمه نه آيين تو بود
عمر او بيشتر از هفتادست
كه در آن معبد كفر افتاده‌ست
روزي‌اش وانگرفتم روزي
كه: نداري دل دين‌اندوزي!
چه شود گر تو هم از سفرهٔ خويش
دهي‌اش يك دو سه لقمه كم و بيش؟
از عقب داد خليل آوازش
گشت بر خوان كرم دمسازش
پير پرسيد كه: «اي لجهٔ جود!
از پي منع، عطا بهر چه بود؟»
گفت با پير، خطابي كه رسيد
و آن جگر سوز عتابي كه شنيد
پير گفت: « آنكه كند گاه خطاب
آشنا را پي بيگانه عتاب،
راه بيگانگي‌اش چون سپرم؟
ز آشنايي‌ش چرا برنخورم؟»
رو در آن قبلهٔ احسان آورد
دست بگرفت‌اش و ايمان آورد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد