بخش ۱۸ - حكايت خوابيدن ابوتراب نسفي در ميدان جنگ

۳۵ بازديد


بوتراب آن گهر بحر شرف
كبرو يافت از او خاك نسف
با خود آن دم كه جهادي‌ش نماند
مركب جهد سوي اعدا راند
چون شد از هر دو طرف صفها راست
بانگ جنگ‌آوري از صفها خاست،
آمد از بارگي خويش به زير
با دلي همچو دل شير، دلير
زير پهلو ز ردا فرش انداخت
تيغ همخوابه، سپر بالين ساخت
شد ميان دو صف آنگونه به خواب
كه شنيدند نفيرش اصحاب
مدت خواب چو گشت‌اش سپري
از سپر جست سرش دورتري
پشتي لشكر بيداران شد
رخنه‌بند صف همكاران شد
سائلي گفت كه: «در روز نبرد
كه ز هيبت بدرد زهرهٔ مرد،
دارم از خواب تو بسيار شگفت!»
شيخ خندان شد از آن نكته و گفت:
«گر بود ايمني‌ات روز مصاف
كم ز شب‌هاي عروسي و زفاف،
ز قدمگاه توكل دوري
قائمي بر قدم مغروري
مرد را كه‌ش نه به دل زنگ شكي‌ست
بستر خواب و صف جنگ يكي‌ست
كار اگر مشكل اگر آسان است،
همه با فضل ازل يكسان است
چون تو را عقد يقين آمد سست
هر چه آيد به تو از سستي توست»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد