بخش ۲۰ - سؤال و جواب ذوالنون با عاشق مفتون

۳۳ بازديد


والي مصر ولايت، ذوالنون
آن به اسرار حقيقت مشحون
گفت در مكه مجاور بودم
در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جواني ديدم
نه جوان، سوخته جاني ديدم
لاغر و زرد شده همچو هلال
كردم از وي ز سر مهر سؤال
كه: «مگر عاشقي؟ اي شيفته مرد!
كه بدين گونه شدي لاغر و زرد؟»
گفت: «آري به سرم شور كسي‌ست
كه‌ش چو من عاشق رنجور بسي‌ست»
گفتمش: «يار به تو نزديك است
يا چو شب روزت از او تاريك است؟
گفت: «در خانهٔ اوي‌ام همه عمر
خاك كاشانهٔ اوي‌ام همه عمر»
گفتمش: «يك‌دل و يك‌روست به تو
يا ستمكار و جفاجوست به تو؟»
گفت: «هستيم به هر شام و سحر
به هم آميخته چون شير و شكر»
گفتمش: « ... جا افتاده ... »
« ... جا افتاده ... »
لاغر و زرد شده بهر چه‌اي؟
سر به سر درد شده بهر چه‌اي؟»
گفت: «رو رو، كه عجب بي‌خبري!
به كزين گونه سخن درگذري
محنت قرب ز بعد افزون است
جگر از هيبت قرب‌ام خون است
هست در قرب همه بيم زوال
نيست در بعد جز اميد وصال
آتش بيم دل و جان سوزد
شمع اميد روان افروزد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد