بخش ۲۷ - در نصيحت به نفس خود و ياد از شاعران گذشته

۳۴ بازديد


جامي اين پرده‌سرايي تا چند؟
چون جرس هرزه‌درايي تا چند؟
چند بيهوده كني خوش‌نفسي؟
هيچ نگرفت دلت چون جرسي؟
ساز بشكست، چه افغان است اين؟
تار بگسست، چه دستان است اين؟
نامهٔ عمر به توقيع رسيد
نظم احوال به تقطيع رسيد
تنگ شد قافيهٔ عمر شريف
دم به دم مي‌شودش مرگ رديف
سر به جيب و همه شب قافيه‌جوي
تنت از معني باريك چو موي
گر شوي سوي مقاصد قاصد
باشي آن را به قصايد صايد
مدح ارباب مناصب گويي
فتح ابواب مطالب جويي
گه پي ساده‌دلي سازي جا
بر سر لوح بيان حرف هجا
گه كني ميل غزل‌پردازي
عشق با طرفه غزالان بازي
گه پي مثنوي آري زيور
بر يكي وزن هزاران گوهر
گه ز ترجيع شوي بندگشاي
عقل و دين را فكني بند به پاي
گاهي از بهر دل غمخواره
سازي از نظم رباعي چاره
گاه با هم دهي از طبع بلند
قطعه قطعه ز جواهر پيوند
گه به يك بيت ز غم فرد شوي
مرهم ديدهٔ پر درد شوي
گه كني گم به معما نامي
خواهي از گمشده‌نامي كامي
گاهي از مرثيه ماتم داري
وز مژه خون دمادم باري
بين! كه چون سهم اجل را قوسي
كرد گردون ز پي فردوسي
با دل شق‌شده چون خامهٔ خويش
ماند سرريز ز شهنامهٔ خويش
ناظم گنجه، نظامي كه به رنج
عدد گنج رسانيد به پنج،
روز آخر كه ازين مجلس رفت
گنج‌ها داده ز كف مفلس رفت
گرچه مي‌رفت به سحرافشاني
بر فلك دبدبهٔ خاقاني
گشت پامال حوادث دبه‌اش
بي‌صدا شد چو دبه دبدبه‌اش
انوري كو و دل انور او
حكمت شعر خردپرور او
كو ظهير آنكه چو خضر آب حيات
كلك او داشت نهان در ظلمات
هر كمالي كه سپاهاني داشت
كه به كف تيغ سخنراني داشت،
شد ازين دايرهٔ دير مسير
آخرالامر همه نقص‌پذير
كرد حرفي كه رقم زد سعدي
بر رخ شاهد معني جعدي
صرصر قهر چو شد حادثه‌زاي
آمد آن جعد معنبر در پاي
حافظ از نظم بلند آوازه
ساخت آيين سخن را تازه
ليك روز و شب‌اش از پيشه كمند
ز آن بلندي سوي پستي افگند
پخت از دور مه و گردش سال
ميوهٔ باغ خجندي به كمال
ليك باد اجل آن ميوهٔ پاك
ريخت در خطهٔ تبريز به خاك
آن دو طوطي كه به نوخيزيشان
بود در هند شكرريزيشان
عاقبت سخرهٔ افلاك شدند
خامشان قفس خاك شدند
كام بگشا! كه شگرفان رفتند
يك به يك نادره‌حرفان رفتند
زود برگرد! چو برخواهي گشت
زين تبه حرف كه فرصت بگذشت
كيست كز باغ سخنراني رفت
كه نه با داغ پشيماني رفت؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد