بخش ۲۸ - حكايت حكيم سنائي رحمةالله عليه

۳۶ بازديد


چون سنائي شه اقليم سخن
راقم تختهٔ تعليم سخن
خواست گردون كه فرو شويد پاك
رقم هستي‌اش از تختهٔ خاك
بر سر بستر كين افكندش
همچو سايه به زمين افكندش
لب هنوزش ز سخن نابسته
داشت با خود سخني آهسته
همدمي بر دهنش گوش نهاد
به حديثش نظر هوش گشاد
آنچه از عالم دل تلقين داشت
بيتكي بود كه مضمون اين داشت
كه: بر اطوار سخن بگذشتم
ليك حالي ز همه برگشتم
بر دلم نيست ز هر بيش و كمي
بجز از حرف ندامت رقمي
زانكه دورست درين دير كهن
سخن از معني و معني ز سخن
سخن آنجا كه شود دام‌نماي
صيد معني نشود گام گشاي
معني آنجا كه كشد دامن ناز
گفت و گو را نرسد دست نياز
سخن آنجا كه شود تنگ‌مجال
مرغ معني نگشايد پر و بال
معني آنجا كه نهد پاي بلند
از عبارت نتوان ساخت كمند
پايهٔ قدر سخن چون اين است
واي طبعي كه سخن آيين است
لب فروبند كه خاموشي به!
دل تهي كن كه فراموشي به!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد