حكايت شمارهٔ ۱۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۲

۳۸ بازديد

سالي نزاعي در پيادگان حجيچ افتاده بود و داعي در آن سفر هم پياده انصاف در سر و روي هم فتاديم و داد فسوق و جدال بداديم كجاوه نشيني را شنيدم كه با عديل خود ميگفت ياللعجب پياده عاج چو عرضه شطرنج به سر مي‌برد فرزين ميشود يعني به از آن ميگردد كه بود و پيادگان حاج باديه به سر بردند و بتر شدند

از من بگوى حاجى مردم گزاى را
كو پوستين خلق به آزار مى درد
حاجي تو نيستي شترست از براي آنك
بيچاره خار ميخورد و بار ميبرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد