حكايت شمارهٔ ۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۷

۳۶ بازديد

سالي از بلخ باميانم سفر بود و راه از حراميان پر خطر، جواني بدرقه همراه من شد سپر باز چرخ انداز سلحشور بيش زور كه بده مرد توانا كمان او زه كردندي و زور آوران روي زمين پشت او بر زمين نياوردندي وليكن چنانكه داني متنعم بود و سايه پرورده نه جهان ديده و سفر كرده. رعد كوس دلاوران به گوشش نرسيده و برق شمشير سواران نديده. اتفاقاً من و اين جوان هر دو در پي هم دوان هر آن ديوار قديمش كه پيش آمدي به قوّت بازو بيفكندي و هر درخت عظيم كه ديدي به زور سرپنجه بر كندي و تفاخر كنان گفتي

پيل كو تا كتف و بازوى گردان بيند
شير كو تا كف و سر پنجه مردان بيند

ما درين حالت كه دو هندو از پس سنگي سر بر آوردند و قصد قتال ما كردند به دست يكي چوبي و در بغل آن ديگر كلوخ كوبي جوان را گفتم چه پايي؟

بيار آنچه دارى ز مردى و زور
كه دشمن به پاى خود آمد به گور

تير و كمان را ديدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان

نه هر كه موى شكافد به تير جوشن خاى
به روز حمله جنگ آوران به دارد پاي

چاره جز آن نديدم كه رخت و سلاح و جامه‌ها رها كرديم و جان به سلامت بياورديم.

بكارهاي گران مرد كار ديده فرست
كه شير شرزه در آرد به زير خمّ كمند
جوان اگر چه قوى يال و پيلتن باشد
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پيوند
نبرد پيش مصاف آزموده معلوم است
چنانكه مساله شرع پيش دانشمند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد