دانلود بخش پنجم ( ۱۷۹ كيلوبايت )
دانلود بخش چهارم ( 209 كيلوبايت )
دانلود بخش سوم ( 112 كيلوبايت )
دانلود بخش دوم ( 76 كيلوبايت )
دانلود بخش اول ( 112 كيلوبايت )
بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم
منّت خداي را عز و جل كه طاعتش موجب قربتست و به شكر اندرش مزيد نعمت هر نفسي كه فرو مي رود ممدّ حياتست و چون بر مي آيد مفرّح ذات پس در هر نفسي دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شكري واجب
از دست و زبان كه برآيد
كز عهده شكرش به در آيد
اِعملوا آلَ داودَ شكراً وَ قليلٌ مِن عباديَ الشكور
بنده همان به كه ز تقصير خويش
عذر به درگاه خداي آورد
ورنه سزاوار خداونديش
كس نتواند كه به جاي آورد
باران رحمت بي حسابش همه را رسيده و خوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظيفه روزي خواران به خطاي منكر نبرد
اي كريمي كه از خزانه غيب
گبر و ترسا وظيفه خور داري
دوستان را كجا كني محروم
تو كه با دشمنان نظر داري
فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدين بگسترد و دايه ابر بهاري را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمين بپرورد درختان را به خلعت نوروزي قباي سبز ورق در بر كرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربيع كلاه شكوفه بر سر نهاده عصاره نالي به قدرت او شهد فايق شده و تخم خرمايي به تربيتش نخل باسق گشته
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند
تا تو ناني به كف آريّ و به غفلت نخوري
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبري
در خبرست از سرور كاينات و مفخر موجودات و رحمت عالميان و صفوت آدميان و تتمه دور زمان محمد مصطفي(ص)
شفيعٌ مطاعٌ نبيٌ كريم
قسيمٌ جسيمٌ بسيمٌ وسيم
چه غم ديوار امّت را كه دارد چون تو پشتيبان
چه باك از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتي بان
بلغَ العلي بِكمالِه كشفَ الدُّجي بِجَمالِه
حَسنتْ جَميعُ خِصالِه صلّوا عليه و آله
هر گاه كه يكي از بندگان گنه كار پريشان روزگار دست انابت به اميد اجابت به درگاه خداوند برآرد ايزد تعالي در او نظر نكند بازش بخواند دگر باره اعراض كند بازش به تضرّع و زاري بخواند حق سبحانه و تعالي فرمايد
يا ملائكتي قَد استَحْيَيتُ مِن عبدي و لَيس لَهُ غيري فَقد غَفَرت لَهُ
دعوتش را اجابت كردم و حاجتش بر آوردم كه از بسياري دعا و زاري بنده همي شرم دارم.
كرم بين و لطف خداوندگار
گنه بنده كرده است و او شرمسار
عاكفان كعبه جلالش به تقصير عبادت معترف كه ما عبدناكَ حقّ عبادتِك و واصفان جمالش به تحير منسوب كه ما عَرَفناكَ حقّ مَعرِفتِك
گر كسي وصف او ز من پرسد
بيدل از بي نشان چگويد باز
عاشقان كشتگان معشوقند
بر نيايد ز كشتگان آواز
يكي از صاحبدلان سر به جيب مراقبت فرو برده بود و در بحر مكاشفت مستغرق شده حالي كه از اين معامله باز آمد يكي از دوستان گفت ازين بستان كه بودي ما را چه تحفه كرامت كردي گفت به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم دامني پر كنم هديه اصحاب را چون برسيدم بوي گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت.
اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز
كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند
كانرا كه خبر شد خبري باز نيامد
اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
وز هر چه گفته اند و شنيديم و خوانده ايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ايم
ذكر جميل سعدي كه در افواه عوام افتاده است وصيت سخنش كه در بسيط زمين رفته و قصب الجيب حديثش كه همچون شكر مي خورند و رقعه منشآتش كه چون كاغذ زر مي برند بر كمال فضل و بلاغت او حمل نتوان كرد بلكه خداوند جهان و قطب دايره زمان و قايم مقام سليمان و ناصر اهل ايمان اتابك اعظم مظفر الدنيا و الدين ابوبكر بن سعد بن زنگي ظلّ الله تعالي في ارضه رَبِّ اِرْضَ عَنهُ و اَرْضِه بعين عنايت نظر كرده است و تحسين بليغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم كافه انام از خواص و عوام به محبت او گراينده اندكه الناسُ علي دينِ ملوكِهم
زانگه كه ترا بر من مسكين نظر است
آثارم از آفتاب مشهور ترست
گر خود همه عيب ها بدين بنده درست
هر عيب كه سلطان بپسندد هنرست
گِلي خوشبوي در حمام روزي
رسيد از دست محبوبي به دستم
بدو گفتم كه مشكي يا عبيري
كه از بوي دلاويز تو مستم
بگفتا من گِلي ناچيز بودم
و ليكن مدّتي با گل نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد
وگرنه من همان خاكم كه هستم
اللّهمَ مَتِّع المسلمينَ بطولِ حياتِه و ضاعِف جميلَ حسناتِه و ارْفَع درجةَ اودّائه و وُلاتِه وَ دمِّر علي اعدائه و شُناتِه بماتُلِيَ في القرآن مِنْ آياتِهِ اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظْ وَلَدَه
لَقد سَعِدَ الدُنيا بهِ دامَ سعدُه
وَ ايَّدَه المولي بِاَلويةِ النَّصرِ
كذلكَ ينشألينةُ هو عِرقُها
و حُسنُ نباتِ الارضِ من كرمِ البذرِ
اقليم پارس را غم از آسيب دهر نيست
تا بر سرش بود چو تويي سايه خدا
امروز كس نشان ندهد در بسيط خاك
مانند آستان درت مأمن رضا
بر تست پاس خاطر بيچارگان و شكر
بر ما و بر خداي جهان آفرين جزا
يا رب ز باد فتنه نگهدار خاك پارس
چندان كه خاك را بود و باد را بقا
يك شب تأمل ايام گذشته مي كردم و بر عمر تلف كرده تأسف مي خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب ديده مي سفتم و اين بيت ها مناسب حال خود مي گفتم
هر دم از عمر مي رود نفسي
چون نگه مي كنم نمانده بسي
اي كه پنجاه رفت و در خوابي
مگر اين پنج روزه دريابي
خجل آنكس كه رفت و كار نساخت
كوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشين بامداد رحيل
باز دارد پياده را ز سبيل
هر كه آمد عمارتي نو ساخت
رفت و منزل به ديگري پرداخت
وان دگر پخت همچنين هوسي
وين عمارت بسر نبرد كسي
يار ناپايدار دوست مدار
دوستي را نشايد اين غدّار
نيك و بد چون همي ببايد مرد
خنك آنكس كه گوي نيكي برد
برگ عيشي به گور خويش فرست
كس نيارد ز پس تو پيش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز
اندكي مانده خواجه غرّه هنوز
اي تهي دست رفته در بازار
ترسمت پر نياوري دستار
هر كه مزروع خود به خورد بخريد
وقت خرمنش خوشه بايد چيد
بعد از تأمل اين معني مصلحت چنان ديدم كه در نشيمن عزلت نشينم و دامن صحبت فراهم چينم و دفتر از گفت هاي پريشان بشويم و من بعد پريشان نگويم
زبان بريده بكنجي نشسته صمٌّ بكمٌ
به از كسي كه نباشد زبانش اندر حكم
تا يكي از دوستان كه در كجاوه انيس من بود و در حجره جليس برسم قديم از در در آمد چندانكه نشاط ملاعبت كرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوي تعبّد بر نگرفتم رنجيده نگه كرد و گفت
كنونت كه امكان گفتار هست
بگو اي برادر به لطف و خوشي
كه فردا چو پيك اجل در رسيد
به حكم ضرورت زبان در كشي
كسي از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانيد كه فلان عزم كرده است و نيت جزم كه بقيت عمر معتكف نشيند و خاموشي گزيند تو نيز اگر تواني سر خويش گير و راه مجانبت پيش گفتا به عزت عظيم و صحبت قديم كه دم بر نيارم قدم بر ندارم مگر آنگه كه سخن گفته شود به عادت مألوف و طريق معروف كه آزردن دوستان جهلست وكفّارت يمينسهل و خلاف راه صوابست و نقص راي اولوالالباب ذوالفقار علي در نيام و زبان سعدي در كام
زبان در دهان اي خردمند چيست
كليد در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند كسي
كه جوهر فروشست يا پيله ور
اگر چه پيش خردمند خامشي ادبست
به وقت مصلحت آن به كه در سخن كوشي
دو چيز طيره عقلست دم فروبستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي
في الجمله زبان از مكالمه او در كشيدن قوّت نداشتم و روي از محاوره او گردانيدن مروّت ندانستم كه يار موافق بود و ارادت صادق
چو جنگ آوري با كسي برستيز
كه از وي گزيرت بود يا گريز
به حكم ضرورت سخن گفتم و تفرج كنان بيرون رفتيم در فصل ربيع كه صولت برد آرميده بود و ايام دولت ورد رسيده
پيراهن برگ بر درختان
چون جامه عيد نيكبختان
اول اردي بهشت ماه جلالي
بلبل گوينده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلي
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
شب را به بوستان با يكي از دوستان اتفاق مبيت افتاد موضعي خوش و خرّم و درختان درهم گفتي كه خرده مينا بر خاكش ريخته و عقد ثريااز تاكش آويخته
روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال
دوحةٌ سَجعُ طيرِها موزون
آن پُر از لالها رنگارنگ
وين پر از ميوه هاي گوناگون
باد در سايه درختانش
گسترانيد فرش بوقلمون
بامدادان كه خاطر باز آمدن بر راي نشستن غالب آمد ديدمش دامني گل و ريحان و سنبل و ضيمران فراهم آورده و رغبت شهر كرده گفتم گل بستان را چنانكه داني بقايي و عهد گلستان را وفايي نباشد و حكما گفته اند هر چه نپايد دلبستگي را نشايد گفتا طريق چيست گفتم براي نزهتناظران و فسحت حاضران كتاب گلستان توانم تصنيف كردن كه باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عيش ربيعش را بطيش خريف مبدل نكند
بچه كار آيدت ز گل طبقي
از گلستان من ببر ورقي
گل همين پنج روز و شش باشد
وين گلستان هميشه خوش باشد
حالي كه من اين بگفتم دامن گل بريخت و در دامنم آويخت كه الكريم اذا وعدَ وفا فصلي در همان روز اتفاق بياض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسي كه متكلمان را به كار آيد مترسّلان را بلاغت بيفزايد في الجمله هنوز از گل بستان بقيّتي موجود بود كه كتاب گلستان تمام شد و تمام آنگه شود به حقيقت كه پسنديده آيد در بارگاه شاه جهان پناه سايه كردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان كهف امان المؤيدُ من السماء المنصورُ علي الاعداء عضدُ الدولةِ القاهرةِ سراجُ الملةِ الباهرةِ جمالُ الانامِ مفخرُ الاسلام سعدُ بن الاتابكِ الاعظم شاهنشاه المعظم مولي ملوك العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملك سليمان مظفر الدين ابي بكر بن سعد بن زنگي ادام الله اقبالَهما و ضاعَفَ جَلالَهما وَ جعَل الي كلِّ خير مآلهما و بكرشمه لطف خداوندي مطالعه فرمايد
گر التفات خداونديش بيارايد
نگارخانه چيني و نقش ارتنگيست
اميد هست كه روي ملال در نكشد
ازين سخن كه گلستان نه جاي دلتنگيست
علي الخصوص كه ديباچه همايونش
به نام سعد ابوبكر سعد بن زنگيست
ديگر عروس فكر من از بي جمالي سر بر نيارد و ديده يأس از پشت پاي خجالت بر ندارد و در زمره صاحبدلان متجلي نشود مگر آنگه كه متحلّي گردد به زيور قبول اميركبير عالم عادل مؤيد مظفر منصور ظهيرسرير سلطنت و مشير تدبير مملكت كهف الفقرا ملاذُ الغربا مربّي الفضلا محبُّ الاتقيا افتخار آل فارس يمينُ الملك ملك الخواص فخر الدولة والدين غياث الاسلام و المسلمين عمدةُ الملوكِ و السلاطين ابوبكر بنُ ابي نصر اطال الله عمرَه و اجل قدرَه و شرَح صدرَه و ضاعَف اجرَه كه ممدوح اكابر آفاقست و مجموع مكارم اخلاق
هر كه در سايه عنايت اوست
گنهش طاعتست و دشمن دوست
بهر يك از ساير بندگان و حواشي خدمتي متعين است كه اگر در اداي برخي از آن تهاون و تكاسل روا دارند در معرض خطاب آيند و در محل عتاب مگر برين طايفه درويشان كه شكر نعمت بزرگان واجبست و ذكر جميل و دعاي خير و اداء چنين خدمتي در غيبت اوليتر است كه در حضور كه آن بتصنع نزديك است و اين از تكلف دور
پشت دوتاي فلك راست شد از خرّمي
تا چو تو فرزند زاد مادر ايام را
حكمت محض است اگر لطف جهان آفرين
خاص كند بنده اي مصلحت عام را
دولت جاويد يافت هر كه نكونام زيست
كز عقبش ذكر خير زنده كند نام را
وصف ترا گر كنند ور نكنند اهل فضل
حاجت مشّاطه نيست روي دلارام را
تقصير و تقاعدي كه در مواظبت خدمت بارگاه خداوندي مي رود بنابر آنست كه طايفه اي از حكماء هندوستان در فضايل بزرجمهر سخن مي گفتند به آخر جز اين عيبش ندانستند كه در سخن گفتن بطيء است يعني درنگ بسيار مي كند و مستمع را بسي منتظر بايد بودن در تقرير سخني كند بزرجمهر بشنيد و گفت انديشه كردن كه چه گويم به از پشيماني خوردن كه چرا گفتم
سخندان پرورده پير كهن
بينديشد آنگه بگويد سخن
مزن تا تواني بگفتار دم
نكو گوي اگر دير گويي چه غم
بينديش و آنگه بر آور نفس
و زان پيش بس كن كه گويند بس
به نطق آدمي بهتر است از دواب
دواب از تو به گر نگويي صواب
فكيف در نظر اعيان حضرت خداوندي عزّ نصرُه كه مجمع اهل دلست و مركز علماي متبحر اگر در سياقت سخن دليري كنم شوخي كرده باشم و بضاعت مزجاة به حضرت عزيز آورده و شبه در جوهريان جوي نيرزد و چراغ پيش آفتاب پرتوي ندارد و مناره بلند بر دامن كوه الوند پست نمايد
هر كه گردن به دعوي افرازد
خويشتن را بگردن اندازد
سعدي افتاده ايست آزاده
كس نيايد به جنگ افتاده
اول انديشه وآنگهي گفتار
پاي بست آمده است و پس ديوار
نخلبندم ولي نه در بستان
شاهدم من ولي نه در كنعان
لقمان را گفتند حكمت از كه آموختي گفت از نابينايان كه تا جاي نبينند پاي ننهند
قدّم الخروجَ قبلَ الولوجُ مرديت بيازماي وانگه زن كن
گرچه شاطر بود خروس به جنگ
چه زند پيش باز روئين چنگ
گربه شير است در گرفتن موش
ليك موش است در مصاف پلنگ
اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان كه چشم از عوايب زيردستان بپوشند در افشاي جرائم كهتران نكوشند كلمه اي چند به طريق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حكايات و سير ملوك ماضي رحمهم الله درين كتاب درج كرديم و برخي از عمر گرانمايه برو خرج موجب تصنيف كتاب اين بود و بالله التوفيق
بماند سال ها اين نظم و ترتيب
ز ما هر ذرّه خاك افتاده جايي
غرض نقشيست كز ما باز ماند
كه هستي را نمي بينم بقايي
مگر صاحبدلي روزي به رحمت
كند در كار درويشان دعايي
امعان نظر در ترتيب كتاب و تهذيب ابواب ايجاز سخن مصلحت ديد تا بر اين روضه غنا و حديقه عليا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نينجامد
باب اوّل: در سيرت پادشاهان
باب دوّم: در اخلاق درويشان
باب سوّم: در فضيلت قناعت
باب چهارم: در فوايد خاموشي
باب پنجم: در عشق و جواني
باب ششم: در ضعف و پيري
باب هفتم: در تأثير تربيت
باب هشتم: در آداب صحبت
دراين مدت كه ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصيحت بود وگفتيم
حوالت با خدا كرديم و رفتيم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد