حكايت برادران ظالم و عادل و عاقبت ايشان

۳۵ بازديد


شنيدم كه در مرزي از باختر
برادر دو بودند از يك پدر
سپهدار و گردن كش و پيلتن
نكو روي و دانا و شمشيرزن
پدر هر دو را سهمگن مرد يافت
طلبكار جولان و ناورد يافت
برفت آن زمين را دو قسمت نهاد
به هر يك پسر، زان نصيبي بداد
مبادا كه بر يكدگر سر كشند
به پيكار شمشير كين بركشند
پدر بعد ازان، روزگاري شمرد
به جان آفرين جان شيرين سپرد
اجل بگسلاندش طناب امل
وفاتش فرو بست دست عمل
مقرر شد آن مملكت بر دو شاه
كه بي حد و مر بود گنج و سپاه
به حكم نظر در به افتاد خويش
گرفتند هر يك، يكي راه پيش
يكي عدل تا نام نيكو برد
يكي ظلم تا مال گرد آورد
يكي عاطفت سيرت خويش كرد
درم داد و تيمار درويش خورد
بنا كرد و نان داد و لشكر نواخت
شب از بهر درويش، شب خانه ساخت
خزاين تهي كرد و پر كرد جيش
چنان كز خلايق به هنگام عيش
برآمد همي بانگ شادي چو رعد
چو شيراز در عهد بوبكر سعد
خديو خردمند فرخ نهاد
كه شاخ اميدش برومند باد
حكايت شنو كودك نامجوي
پسنديده پي بود و فرخنده خوي
ملازم به دلداري خاص و عام
ثناگوي حق بامدادان و شام
در آن ملك قارون برفتي دلير
كه شه دادگر بود و درويش سير
نيامد در ايام او بر دلي
نگويم كه خاري كه برگ گلي
سرآمد به تاييد ملك از سران
نهادند سر بر خطش سروران
دگر خواست كافزون كند تخت و تاج
بيفزود بر مرد دهقان خراج
طمع كرد در مال بازارگان
بلا ريخت بر جان بيچارگان
به اميد بيشي نداد و نخورد
خردمند داند كه ناخوب كرد
كه تا جمع كرد آن زر از گر بزي
پراگنده شد لشكر از عاجزي
شنيدند بازارگانان خبر
كه ظلم است در بوم آن بي‌هنر
بريدند ازان جا خريد و فروخت
زراعت نيامد، رعيت بسوخت
چو اقبالش از دوستي سربتافت
بناكام دشمن بر او دست يافت
ستيز فلك بيخ و بارش بكند
سم اسب دشمن ديارش بكند
وفا در كه جويد چو پيمان گسيخت؟
خراج از كه خواهد چو دهقان گريخت؟
چه نيكي طمع دارد آن بي‌صفا
كه باشد دعاي بدش در قفا؟
چو بختش نگون بود در كاف كن
نكرد آنچه نيكانش گفتند كن
چه گفتند نيكان بدان نيكمرد؟
تو برخور كه بيدادگر برنخورد
گمانش خطا بود و تدبير سست
كه در عدل بود آنچه در ظلم جست
يكي بر سر شاخ، بن مي‌بريد
خداوند بستان نگه كرد و ديد
بگفتا گر اين مرد بد مي‌كند
نه با من كه با نفس خود مي‌كند
نصيحت بجاي است اگر بشنوي
ضعيفان ميفگن به كتف قوي
كه فردا به داور برد خسروي
گدايي كه پيشت نيرزد جوي
چو خواهي كه فردا بوي مهتري
مكن دشمن خويشتن، كهتري
كه چون بگذرد بر تو اين سلطنت
بگيرد به قهر آن گدا دامنت
مكن، پنجه از ناتوانان بدار
كه گر بفگنندت شوي شرمسار
كه زشت است در چشم آزادگان
بيفتادن از دست افتادگان
بزرگان روشندل نيكبخت
به فرزانگي تاج بردند و تخت
به دنباله راستان گژ مرو
وگر راست خواهي ز سعدي شنو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد