حكايت عابد و استخوان پوسيده

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت عابد و استخوان پوسيده

۳۴ بازديد


شنيدم كه يك بار در حله‌اي
سخن گفت با عابدي كله‌اي
كه من فر فرماندهي داشتم
به سر بر كلاه مهي داشتم
سپهرم مدد كرد و نصرت وفاق
گرفتم به بازوي دولت عراق
طمع كرده بودم كه كرمان خورم
كه ناگه بخوردند كرمان سرم
بكن پنبهٔ غفلت از گوش هوش
كه از مردگان پندت آيد به گوش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد