دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۶ ۳۴ بازديد
گزيري به چاهي در افتاده بود
كه از هول او شير نر ماده بود
بدانديش مردم بجز بد نديد
بيفتاد و عاجزتر از خود نديد
همه شب ز فرياد و زاري نخفت
يكي بر سرش كوفت سنگي و گفت:
تو هرگز رسيدي به فرياد كس
كه ميخواهي امروز فريادرس؟
همه تخم نامردمي كاشتي
ببين لاجرم بر كه برداشتي
كه بر جان ريشت نهد مرهمي
كه دلها ز ريشت بنالد همي؟
تو ما را همي چاه كندي به راه
بسر لاجرم در فتادي به چاه
دو كس چه كنند از پي خاص و عام
يكي نيك محضر، دگر زشت نام
يكي تشنه را تاكند تازه حلق
دگر تا بگردن درافتند خلق
اگر بد كني چشم نيكي مدار
كه هرگز نيارد گز انگور بار
نپندارم اي در خزان كشته جو
كه گندم ستاني به وقت درو
درخت زقوم ار به جان پروري
مپندار هرگز كز او برخوري
رطب ناور چوب خر زهرهٔ بار
چو تخم افگني، بر همان چشمدار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد