حكايت حجاج يوسف

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت حجاج يوسف

۳۷ بازديد


حكايت كنند از يكي نيكمرد
كه اكرام حجاج يوسف نكرد
به سرهنگ ديوان نگه كرد تيز
كه نطعش بينداز و خونش بريز
چو حجت نماند جفا جوي را
بپرخاش در هم كشد روي را
بخنديد و بگريست مرد خداي
عجب داشت سنگين دل تيره راي
چو ديدش كه خنديد و ديگر گريست
بپرسيد كاين خنده و گريه چيست؟
بگفتا همي‌گريم از روزگار
كه طفلان بيچاره دارم چهار
همي‌خندم از لطف يزدان پاك
كه مظلوم رفتم نه ظالم به خاك
پسر گفتش: اي نامور شهريار
يكي دست از اين مرد صوفي بدار
كه خلقي بدو روي دارند و پشت
نه راي است خلقي به يك بار كشت
بزرگي و عفو و كرم پيشه كن
ز خردان اطفالش انديشه كن
شنيدم كه نشنيد و خونش بريخت
ز فرمان داور كه داند گريخت؟
بزرگي در آن فكرت آن شب بخفت
به خواب اندرش ديد و پرسيد و گفت:
دمي بيش بر من سياست نراند
عقوبت بر او تا قيامت بماند
نترسي كه پاك اندروني شبي
برآرد ز سوز جگر يا ربي؟
نخفته‌ست مظلوم از آهش بترس
ز دود دل صبحگاهش بترس
نه ابليس بد كرد و نيكي نديد؟
بر پاك نايد ز تخم پليد
مزن بانگ بر شيرمردان درشت
چو با كودكان بر نيايي به مشت
يكي پند مي‌گفت فرزند را
نگه‌دار پند خردمند را
مكن جور بر خردكان اي پسر
كه يك روزت افتد بزرگي به سر
نمي‌ترسي اي گرگ ناقص خرد
كه روزي پلنگيت بر هم درد؟
به خردي درم زور سرپنجه بود
دل زيردستان ز من رنجه بود
بخوردم يكي مشت زورآوران
نكردم دگر زور با لاغران


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد