در تغير روزگار و انتقال مملكت

مشاور شركت بيمه پارسيان

در تغير روزگار و انتقال مملكت

۳۹ بازديد


شنيدم كه در مصر ميري اجل
سپه تاخت بر روزگارش اجل
جمالش برفت از رخ دل فروز
چو خور زرد شد بس نماند ز روز
گزيدند فرزانگان دست فوت
كه در طب نديدند داروي موت
همه تخت و ملكي پذيرد زوال
بجز ملك فرمانده لايزال
چو نزديك شد روز عمرش به شب
شنيدند مي‌گفت در زير لب
كه در مصر چون من عزيزي نبود
چو حاصل همين بود چيزي نبود
جهان گرد كردم نخوردم برش
برفتم چو بيچارگان از سرش
پسنديده رايي كه بخشيد و خورد
جهان از پي خويشتن گرد كرد
در اين كوش تا با تو ماند مقيم
كه هرچ از تو ماند دريغ است و بيم
كند خواجه بر بستر جان‌گداز
يكي دست كوتاه و ديگر دراز
در آن دم تو را مي‌نمايد به دست
كه دهشت زبانش ز گفتن ببست
كه دستي به جود و كرم كن دراز
دگر دست كوته كن از ظلم و آز
كنونت كه دست است خاري بكن
دگر كي برآري تو دست از كفن؟
بتابد بسي ماه و پروين و هور
كه سر بر نداري ز بالين گور


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد