دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۶ ۴۵ بازديد
به ره در يكي پيشم آمد جوان
بتگ در پيش گوسفندي دوان
بدو گفتم اين ريسمان است و بند
كه ميآرد اندر پيت گوسفند
سبك طوق و زنجير از او باز كرد
چپ و راست پوييدن آغاز كرد
هنوز از پيش تازيان ميدويد
كه جو خورده بود از كف مرد وخويد
چو باز آمد از عيش و بازي بجاي
مرا ديد و گفت اي خداوند راي
نه اين ريسمان ميبرد با منش
كه احسان كمندي است در گردنش
به لطفي كه ديدهست پيل دمان
نيارد همي حمله بر پيلبان
بدان را نوازش كن اي نيكمرد
كه سگ پاس دارد چو نان تو خورد
بر آن مرد كندست دندان يوز
كه مالد زبان بر پنيرش دو روز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد