حكايت درويش با روباه

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت درويش با روباه

۳۵ بازديد


يكي روبهي ديد بي دست و پاي
فرو ماند در لطف و صنع خداي
كه چون زندگاني به سر مي‌برد؟
بدين دست و پاي از كجا مي‌خورد؟
در اين بود درويش شوريده رنگ
كه شيري برآمد شغالي به چنگ
شغال نگون بخت را شير خورد
بماند آنچه روباه از آن سير خورد
دگر روز باز اتفاقي فتاد
كه روزي رسان قوت روزش بداد
يقين، مرد را ديده بيننده كرد
شد و تكيه بر آفريننده كرد
كز اين پس به كنجي نشينم چو مور
كه روزي نخوردند پيلان به زور
زنخدان فرو برد چندي به جيب
كه بخشنده روزي فرستد ز غيب
نه بيگانه تيمار خوردش نه دوست
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعيفي و هوش
ز ديوار محرابش آمد به گوش
برو شير درنده باش، اي دغل
مينداز خود را چو روباه شل
چنان سعي كن كز تو ماند چو شير
چه باشي چو روبه به وامانده سير؟
چو شير آن كه را گردني فربه است
گر افتد چو روبه، سگ از وي به است
بچنگ آر و با ديگران نوش كن
نه بر فضلهٔ ديگران گوش كن
بخور تا تواني به بازوي خويش
كه سعيت بود در ترازوي خويش
چو مردان ببر رنج و راحت رسان
مخنث خورد دسترنج كسان
بگير اي جوان دست درويش پير
نه خود را بيگفن كه دستم بگير
خدا را بر آن بنده بخشايش است
كه خلق از وجودش در آسايش است
كرم ورزد آن سر كه مغزي در اوست
كه دون همتانند بي مغز و پوست
كسي نيك بيند به هر دو سراي
كه نيكي رساند به خلق خداي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد