حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


شنيدم كه مردي است پاكيزه بوم
شناسا و رهرو در اقصاي روم
من و چند سالوك صحرا نورد
برفتيم قاصد به ديدار مرد
سرو چشم هر يك ببوسيد و دست
به تمكين و عزت نشاند و نشست
زرش ديدم و زرع و شاگرد و رخت
ولي بي مروت چوبي بر درخت
به لطف و لبق گرم رو مرد بود
ولي ديگدانش عجب سرد بود
همه شب نبودش قرار هجوع
ز تسبيح و تهليل و ما را ز جوع
سحرگه ميان بست و در باز كرد
همان لطف و پرسيدن آغاز كرد
يكي بد كه شيرين و خوش طبع بود
كه با ما مسافر در آن ربع بود
مرا بوسه گفتا به تصحيف ده
كه درويش را توشه از بوسه به
به خدمت منه دست بر كفش من
مرا نان ده و كفش بر سر بزن
به ايثار مردان سبق برده‌اند
نه شب زنده‌داران دل مرده‌اند
همين ديدم از پاسبان تتار
دل مرده وچشم شب زنده‌دار
كرامت جوانمردي و نان دهي است
مقالات بيهوده طبل تهي است
قيامت كسي بيني اندر بهشت
كه معني طلب كرد و دعوي بهشت
به معني توان كرد دعوي درست
دم بي قدم تكيه گاهي است سست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد