حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۸ بازديد


شنيدم كه مغروري از كبر مست
در خانه بر روي سائل ببست
به كنجي درون رفت و بنشست مرد
جگر گرم و آه از تف سينه سرد
شنيدش يكي مرد پوشيده چشم
بپرسيدش از موجب كين و خشم
فرو گفت و بگريست بر خاك كوي
جفائي كزان شخصش آمد به روي
بگفت اي فلان ترك آزار كن
يك امشب به نزد من افطار كن
به خلق و فريبش گريبان كشيد
به خانه در آوردش و خوان كشيد
بر آسود درويش روشن نهاد
بگفت ايزدت روشنايي دهاد
شب از نرگسش قطره چندي چكيد
سحر ديده بر كرد وعالم بديد
حكايت به شهر اندر افتاد و جوش
كه آن بي بصر ديده بر كرد دوش
شنيد اين سخن خواجه سنگدل
كه برگشت درويش از او تنگدل
بگفتا حكايت كن اي نيكبخت
كه چون سهل شد بر تو اين كار سخت؟
كه بر كردت اين شمع گيتي فروز؟
بگفت اي ستمگار برگشته روز
تو كوته نظر بودي و سست راي
كه مشغول گشتي به جغد از هماي
به روي من اين در كسي كرد باز
كه كردي تو بر روي او در، فراز
اگر بوسه بر خاك مردان زني
به مردي كه پيش آيدت روشني
كساني كه پوشيده چشم دلند
همانا كز اين توتيا غافلند
چو برگشته دولت ملامت شنيد
سر انگشت حسرت به دندان گزيد
كه شهباز من صيد دام تو شد
مرا بود دولت به نام توشد
كسي چون بدست آورد جره باز
فرو برده چون موش دندان به آز؟
الا گر طلبكار اهل دلي
ز خدمت مكن يك زمان غافلي
خورش ده به گنجشك و كبك وحمام
كه يك روزت افتد همايي به دام
چو هر گوشه تير نياز افگني
اميدست ناگه كه صيدي زني
دري هم برآيد ز چندين صدف
ز صد چوبه آيد يكي بر هدف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد