حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۵ بازديد


يكي را پسر گم شد از راحله
شبانگه بگرديد در قافله
ز هر خيمه پرسيد وهر سو شتافت
به تاريكي آن روشنايي بيافت
چو آمد بر مردم كاروان
شنيدم كه مي‌گفت با ساروان
نداني كه چون راه بردم به دوست!
هر آن كس كه پيش آمدم گفتم اوست
از آن اهل دل در پي هركسند
كه باشد كه روزي به مردي رسند
برند از براي دلي بارها
كشند از براي گلي خارها


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد