ز تاج ملك زادهاي در ملاخ
شبي لعلي افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش اندر شب تيره رنگ
چه داني كه گوهر كدام است و سنگ؟
همه سنگها پاس دار اي پسر
كه لعل از ميانش نباشد به در
در اوباش، پاكان شوريده رنگ
همان جاي تاريك و لعلند و سنگ
چو پاكيزه نفسان و صاحبدلان
بر آميختستند با جاهلان
به رغبت بكش بار هر جاهلي
كه افتي به سر وقت صاحبدلي
كسي را كه با دوستي سرخوش است
نبيني كه چون بار دشمن كش است؟
بدرد چو گل جامه از دست خار
كه خون در دل افتاده خندد چو نار
غم جمله خور در هواي يكي
مراعات صد كن براي يكي
كسي را كه نزديك ظنت بد اوست
چه داني كه صاحب ولايت خود اوست؟
در معرفت بر كساني است باز
كه درهاست بر روي ايشان فراز
بسا تلخ عيشان و تلخي چشان
كه آيند در حله دامن كشان
ببوسي گرت عقل و تدبير هست
ملك زاده را در نواخانه دست
كه روزي برون آيد از شهر بند
بلنديت بخشد چو گردد بلند
مسوزان درخت گل اندر خريف
كه در نوبهارت نمايد ظريف
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۶ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد