حكايت پدر بخيل و پسر لاابالي

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت پدر بخيل و پسر لاابالي

۳۴ بازديد


يكي زهرهٔ خرج كردن نداشت
زرش بود و ياراي خوردن نداشت
نه خوردي، كه خاطر بر آسايدش
نه دادي، كه فردا بكار آيدش
شب و روز در بند زر بود و سيم
زر و سيم در بند مرد لئيم
بدانست روزي پسر در كمين
كه ممسك كجا كرد زر در زمين
ز خاكش بر آورد و بر باد داد
شنيدم كه سنگي در آن جا نهاد
جوانمرد را زر بقائي نكرد
به يك دستش آمد، به ديگر بخورد
كز اين كم زني بود ناپا كرو
كلاهش به بازار و ميزر گرو
نهاده پدر چنگ در ناي خويش
پسر چنگي و نايي آورده پيش
پدر زار و گريان همه شب نخفت
پسر بامدادان بخنديد و گفت
زر از بهر خوردن بود اي پدر
ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
زر از سنگ خارا برون آورند
كه با دوستان و عزيزان خورند
زر اندر كف مرد دنيا پرست
هنوز اي برادر به سنگ اندرست
چو در زندگاني بدي با عيال
گرت مرگ خواهند، از ايشان منال
چو چشمار و آنگه خورند از تو سير
كه از بام پنجه گز افتي به زير
بخيل توانگر به دينار و سيم
طلسمي است بالاي گنجي مقيم
از آن سالها مي‌بماند زرش
كه لرزد طلسمي چنين بر سرش
به سنگ اجل ناگهش بشكنند
به اسودگي گنج قسمت كنند
پس از بردن و گرد كردن چو مور
بخور پيش از آن كت خورد كرم گور
سخنهاي سعدي مثال است و پند
بكار آيدت گر شوي كار بند
دريغ است از اين روي برتافتن
كز اين روي دولت توان يافتن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد