حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


شنيدم كه مردي غم خانه خورد
كه زنبور بر سقف او لانه كرد
زنش گفت از اينان چه خواهي؟ مكن
كه مسكين پريشان شوند از وطن
بشد مرد نادان پس كار خويش
گرفتند يك روز زن را به نيش
زن بي خرد بر در و بام و كوي
همي كرد فرياد و مي‌گفت شوي:
مكن روي بر مردم اي زن ترش
تو گفتي كه زنبور مسكين مكش
كسي با بدان نيكويي چون كند؟
بدان را تحمل، بد افزون كند
چو اندر سري بيني آزار خلق
به شمشير تيزش بيازار حلق
سگ آخر كه باشد كه خوانش نهند؟
بفرماي تا استخوانش دهند
چه نيكو زده‌ست اين مثل پير ده
ستور لگدزن گرانبار به
اگر نيكمردي نمايد عسس
نيارد به شب خفتن از دزد، كس
ني نيزه در حلقهٔ كارزار
بقيمت تر از نيشكر صد هزار
نه هر كس سزاوار باشد به مال
يكي مال خواهد، يكي گوشمال
چو گربه‌نوازي كبوتر برد
چو فربه كني گرگ، يوسف درد
بنائي كه محكم ندارد اساس
بلندش مكن ور كني زو هراس
چه خوش گفت بهرام صحرانشين
چو يكران توسن زدش بر زمين
دگر اسبي از گله بايد گرفت
كه گر سر كشد باز شايد گرفت
ببند اي پسر دجله در آب كاست
كه سودي ندارد چو سيلاب خاست
چو گرگ خبيث آمدت در كمند
بكش ورنه دل بر كن از گوسفند
از ابليس هرگز نيايد سجود
نه از بد گهر نيكويي در وجود
بد انديش را جاه و فرصت مده
عدو در چه و ديو در شيشه به
مگو شايد اين مار كشتن به چوب
چو سر زير سنگ تو دارد بكوب
قلم زن كه بد كرد با زيردست
قلم بهتر او را به شمشير دست
مدبر كه قانون بد مي‌نهد
تو را مي‌برد تا به دوزخ دهد
مگو ملك را اين مدبر بس است
مدبر مخوانش كه مدبر كس است
سعيد آورد قول سعدي به جاي
كه ترتيب ملك است و تدبير راي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد