چو عشقي كه بنياد آن بر هواست
چنين فتنهانگيز و فرمانرواست
عجب داري از سالكان طريق
كه باشند در بحر معني غريق؟
به سوداي جانان ز جان مشتغل
به ذكر حبيب از جهان مشتغل
به ياد حق از خلق بگريخته
چنان مست ساقي كه مي ريخته
نشايد به دارو دوا كردشان
كه كس مطلع نيست بر دردشان
الست از ازل همچنانشان به گوش
به فرياد قالوا بلي در خروش
گروهي عمل دار عزلت نشين
قدمهاي خاكي، دم آتشين
به يك نعره كوهي ز جا بركنند
به يك ناله شهري به هم بر زنند
چو بادند پنهان و چالاك پوي
چو سنگند خاموش و تسبيح گوي
سحرها بگريند چندان كه آب
فرو شويد از ديدهشان كحل خواب
فرس كشته از بس كه شب راندهاند
سحر گه خروشان كه واماندهاند
شب و روز در بحر سودا و سوز
ندانند ز آشفتگي شب ز روز
چنان فتنه بر حسن صورت نگار
كه با حسن صورت ندارند كار
ندادند صاحبدلان دل به پوست
وگر ابلهي داد بي مغز كوست
مي صرف وحدت كسي نوش كرد
كه دنيا و عقبي فراموش كرد
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد