حكايت در معني تحمل محب صادق

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت در معني تحمل محب صادق

۳۴ بازديد


شنيدم كه وقتي گدا زاده‌اي
نظر داشت با پادشا زاده‌اي
همي رفت و مي‌پخت سوداي خام
خيالش فرو برده دندان به كام
ز ميدانش خالي نبودي چو ميل
همه وقت پهلوي اسبش چو پيل
دلش خون شد و راز در دل بماند
ولي پايش از گريه در گل بماند
رقيبان خبر يافتندش ز درد
دگر باره گفتندش اين جا مگرد
دمي رفت و ياد آمدش روي دوست
دگر خيمه زد بر سر كوي دوست
غلامي شكستش سر و دست و پاي
كه باري نگفتيمت ايدر مياي
دگر رفت و صبر و قرارش نبود
شكيبايي از روي يارش نبود
مگس وارش از پيش شكر بجور
براندندي و بازگشتي بفور
كسي گفتش اي شوخ ديوانه رنگ
عجب صبر داري تو بر چوب و سنگ!
بگفت اين جفا بر من از دست اوست
نه شرط است ناليدن از دست دوست
من اينك دم دوستي مي‌زنم
گر او دوست دارد وگر دشمنم
ز من صبر بي او توقع مدار
كه با او هم امكان ندارد قرار
نه نيروي صبرم نه جاي ستيز
نه امكان بودن نه پاي گريز
مگو زين در بارگه سر بتاب
وگر سر چو ميخم نهد در طناب
نه پروانه جان داده در پاي دوست
به از زنده در كنج تاريك اوست؟
بگفت ار خوري زخم چوگان اوي؟
بگفتا به پايش درافتم چو گوي
بگفتا سرت گر ببرد به تيغ؟
بگفت اين قدر نبود از وي دريغ
مرا خود ز سر نيست چندان خبر
كه تاج است بر تاركم يا تبر
مكن با من ناشكيبا عتيب
كه در عشق صورت نبندد شكيب
چو يعقوبم ارديده گردد سپيد
نبرم ز ديدار يوسف اميد
يكي را كه سر خوش بود با يكي
نيازارد از وي به هر اندكي
ركابش ببوسيد روزي جوان
برآشفت و برتافت از وي عنان
بخنديد و گفتا عنان برمپيچ
كه سلطان عنان برنپيچد ز هيچ
مرا با وجود تو هستي نماند
به ياد توام خودپرستي نماند
گرم جرم بيني مكن عيب من
تويي سر برآورده از جيب من
بدان زهره دستت زدم در ركاب
كه خود را نياوردم اندر حساب
كشيدم قلم در سر نام خويش
نهادم قدم بر سر كام خويش
مرا خود كشد تير آن چشم مست
چه حاجت كه آري به شمشير دست؟
تو آتش به ني در زن و درگذر
كه نه خشك در بيشه ماند نه تر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد