حكايت در معني اهل محبت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت در معني اهل محبت

۳۵ بازديد


شنيدم كه بر لحن خنياگري
به رقص اندر آمد پري پيكري
ز دلهاي شوريده پيرامنش
گرفت آتش شمع در دامنش
پراگنده خاطر شد و خشمناك
يكي گفتش از دوستداران، چه باك؟
تو را آتش اي يار دامن بسوخت
مرا خود به يك‌باره خرمن بسوخت
اگر ياري از خويشتن دم مزن
كه شرك است با يار و با خويشتن
چنين دارم از پير داننده ياد
كه شوريده‌اي سر به صحرا نهاد
پدر در فراقش نخورد و نخفت
پسر را ملامت بكردند و گفت
از انگه كه يارم كس خويش خواند
دگر با كسم آشنايي نماند
به حقش كه تا حق جمالم نمود
دگر هرچه ديدم خيالم نمود
نشد گم كه روي از خلايق بتافت
كه گم كرده خويش را باز يافت
پراگند گانند زير فلك
كه هم دد توان خواندشان هم ملك
زياد ملك چون ملك نارمند
شب و روز چون دد ز مردم رمند
قوي بازوانند و كوتاه دست
خردمند شيدا و هشيار مست
گه آسوده در گوشه‌اي خرقه دوز
گه آشفته در مجلسي خرقه سوز
نه سوداي خودشان، نه پرواي كس
نه در كنج توحيدشان جاي كس
پريشيده عقل و پراگنده هوش
ز قول نصيحتگر آگنده گوش
به دريا نخواهد شدن بط غريق
سمندر چه داند عذاب الحريق؟
تهيدست مردان پر حوصله
بيابان نوردان بي قافله
ندارند چشم از خلايق پسند
كه ايشان پسنديده حق بسند
عزيزان پوشيده از چشم خلق
نه زنار داران پوشيده دلق
پر از ميوه و سايه ور چون رزند
نه چون ما سيهكار و ازرق رزند
بخود سر فرو برده همچون صدف
نه مانند دريا برآورده كف
نه مردم همين استخوانند و پوست
نه هر صورتي جان معني در اوست
نه سلطان خريدار هر بنده‌اي است
نه در زير هر ژنده‌اي زنده‌اي است
اگر ژاله هر قطره‌اي در شدي
چو خرمهره بازار از او پر شدي
چو غازي به خود بر نبندند پاي
كه محكم رود پاي چوبين ز جاي
حريفان خلوت سراي الست
به يك جرعه تا نفخهٔ صورمست
به تيغ از غرض بر نگيرند چنگ
كه پرهيز و عشق آبگينه‌ست و سنگ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد