حكايت در معني غلبه وجد و سلطنت عشق

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت در معني غلبه وجد و سلطنت عشق

۳۳ بازديد


يكي شاهدي در سمرقند داشت
كه گفتي بجاي سمر قند داشت
جمالي گرو برده از آفتاب
ز شوخيش بنياد تقوي خراب
تعالي الله از حسن تا غايتي
كه پنداري از رحمتست آيتي
همي رفتي و ديده‌ها در پيش
دل دوستان كرده جان بر خيش
نظر كردي اين دوست در وي نهفت
نگه كرد باري بتندي و گفت
كه اي خيره سر چند پويي پيم
نداني كه من مرغ دامت نيم؟
گرت بار ديگر ببينم به تيغ
چو دشمن ببرم سرت بي دريغ
كسي گفتش اكنون سر خويش گير
از اين سهل تر مطلبي پيش گير
نپندارم اين كام حاصل كني
مبادا كه جان در سر دل كني
چو مفتون صادق ملامت شنيد
بدرد از درون ناله‌اي بركشيد
كه بگذار تا زخم تيغ هلاك
بغلطاندم لاشه در خون و خاك
مگر پيش دشمن بگويند و دوست
كه اين كشته دست و شمشير اوست
نمي‌بينم از خاك كويش گريز
به بيداد گو آبرويم بريز
مرا توبه فرمايي اي خودپرست
تو را توبه زين گفت اولي ترست
ببخشاي بر من كه هرچ او كند
وگر قصد خون است نيكو كند
بسوزاندم هر شبي آتشش
سحر زنده گردم به بوي خوشش
اگر ميرم امروز در كوي دوست
قيامت زنم خيمه پهلوي دوست
مده تا تواني در اين جنگ پشت
كه زنده‌ست سعدي كه عشقش بكشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد