حكايت صبر و ثبات روندگان

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت صبر و ثبات روندگان

۳۵ بازديد


چنين نقل دارم ز مردان راه
فقيران منعم، گدايان شاه
كه پيري به در يوزه شد بامداد
در مسجدي ديد و آواز داد
يكي گفتش اين خانهٔ خلق نيست
كه چيزي دهندت، بشوخي مايست
بدو گفت كاين خانه كيست پس
كه بخشايشش نيست بر حال كس؟
بگفتا خموش، اين چه لفظ خطاست
خداوند خانه خداوند ماست
نگه كرد و قنديل و محراب ديد
به سوز از جگر نعره‌اي بر كشيد
كه حيف است از اين جا فراتر شدن
دريغ است محروم از اين در شدن
نرفتم به محرومي از هيچ كوي
چرا از در حق شوم زردروي؟
هم اين جا كنم دست خواهش دراز
كه دانم نگردم تهيدست باز
شنيدم كه سالي مجاور نشست
چو فرياد خواهان برآورده دست
شبي پاي عمرش فرو شد به گل
تپيدن گرفت از ضعيفيش دل
سحر برد شخصي چراغش به سر
رمق ديد از او چون چراغ سحر
همي‌گفت غلغل كنان از فرح
و من دق باب الكريم انفتح
طلبكار بايد صبور و حمول
كه نشنيده‌ام كيمياگر ملول
چه زرها به خاك سيه در كنند
كه باشد كه روزي مسي زر كنند
زر از بهر چيزي خريدن نكوست
نخواهي خريدن به از ياد دوست
گر از دلبري دل به تنگ آيدت
دگر غمگساري به چنگ آيدت
مبر تلخ عيشي ز روي ترش
به آب دگر آتشش باز كش
ولي گر به خوبي ندارد نظير
به اندك دل آزار تركش مگير
توان از كسي دل بپرداختن
كه داني كه بي او توان ساختن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد