حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


شنيدم كه پيري شبي زنده داشت
سحر دست حاجت به حق برفراشت
يكي هاتف انداخت در گوش پير
كه بي حاصلي، رو سر خويش گير
بر اين در دعاي تو مقبول نيست
به خواري برو يا بزاري بايست
شب ديگر از ذكر و طاعت نخفت
مريدي ز حالش خبر يافت، گفت
چو ديدي كزان روي بسته‌ست در
به بي حاصلي سعي چندين مبر
به ديباجه بر اشك ياقوت فام
به حسرت بباريد و گفت اي غلام
به نوميدي آنگه بگرديدمي
از اين ره، كه راهي دگر ديدمي
مپندار گر وي عنان برشكست
كه من باز دارم ز فتراك دست
چو خواهنده محروم گشت از دري
چه غم گر شناسد در ديگري؟
شنيدم كه راهم در اين كوي نيست
ولي هيچ راه دگر روي نيست
در اين بود سر بر زمين فدا
كه گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگرچه هنر نيستش
كه جز ما پناهي دگر نيستش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد