حكايت در صبر بر جفاي آن كه از او صبر نتوان كرد

۳۳ بازديد


شكايت كند نوعروسي جوان
به پيري ز داماد نامهربان
كه مپسند چندين كه با اين پسر
به تلخي رود روزگارم بسر
كساني كه با ما در اين منزلند
نبينم كه چون من پريشان دلند
زن و مرد با هم چنان دوستند
كه گويي دو مغز و يكي پوستند
نديدم در اين مدت از شوي من
كه باري بخنديد در روي من
شنيد اين سخن پير فرخنده فال
سخندان بود مرد ديرينه سال
يكي پاسخش داد شيرين و خوش
كه گر خوبروي است بارش بكش
دريغ است روي از كسي تافتن
كه ديگر نشايد چنو يافتن
چرا سركشي زان كه گر سركشد
به حرف وجودت قلم دركشد؟
يكم روز بر بنده‌اي دل بسوخت
كه مي‌گفت و فرماندهش مي‌فروخت
تو را بنده از من به افتد بسي
مرا چون تو ديگر نيفتد كسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد