گفتار اندر پرورش زنان و ذكر صلاح و فساد ايشان

۳۵ بازديد


زن خوب فرمانبر پارسا
كند مرد درويش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر درت
چو ياري موافق بود در برت
همه روز اگر غم خوري غم مدار
چو شب غمگسارت بود در كنار
كرا خانه آباد و همخوابه دوست
خدا را به رحمت نظر سوي اوست
چو مستور باشد زن و خوبروي
به ديدار او در بهشت است شوي
كسي بر گرفت از جهان كام دل
كه يك‌دل بود با وي آرام دل
اگر پارسا باشد و خوش سخن
نگه در نكويي و زشتي مكن
زن خوش منش دل نشان تر كه خوب
كه آميزگاري بپوشد عيوب
ببرد از پري چهرهٔ زشت خوي
زن ديو سيماي خوش طبع، گوي
چو حلوا خورد سركه از دست شوي
نه حلوا خورد سركه اندوده روي
دلارام باشد زن نيك خواه
وليكن زن بد، خدايا پناه!
چو طوطي كلاغش بود هم نفس
غنيمت شمارد خلاص از قفس
سر اندر جهان نه به آوردگي
وگرنه بنه دل به بيچارگي
تهي پاي رفتن به از كفش تنگ
بلاي سفر به كه در خانه جنگ
به زندان قاضي گرفتار به
كه در خانه ديدن بر ابرو گره
سفر عيد باشد بر آن كدخداي
كه بانوي زشتش بود در سراي
در خرمي بر سرايي ببند
كه بانگ زن از وي برآيد بلند
چون زن راه بازار گيرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشين چو زن
اگر زن ندارد سوي مرد گوش
سراويل كحليش در مرد پوش
زني را كه جهل است و ناراستي
بلا بر سر خود نه زن خواستي
چو در كيله يك جو امانت شكست
از انبار گندم فرو شوي دست
بر آن بنده حق نيكويي خواسته است
كه با او دل و دست زن راست است
چو در روي بيگانه خنديد زن
دگر مرد گو لاف مردي مزن
زن شوخ چون دست در قليه كرد
برو گو بنه پنجه بر روي مرد
چو بيني كه زن پاي بر جاي نيست
ثبات از خردمندي و راي نيست
گريز از كفش در دهان نهنگ
كه مردن به از زندگاني به ننگ
بپوشانش از چشم بيگانه روي
وگر نشنود چه زن آنگه چه شوي
زن خوب خوش طبع رنج است و بار
رها كن زن زشت ناسازگار
چه نغز آمد اين يك سخن زان دوتن
كه بودند سرگشته از دست زن
يكي گفت كس را زن بد مباد
دگر گفت زن در جهان خود مباد
زن نو كن اي دوست هر نوبهار
كه تقويم پاري نيايد بكار
كسي را كه بيني گرفتار زن
مكن سعديا طعنه بر وي مزن
تو هم جور بيني و بارش كشي
اگر يك سحر در كنارش كشي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد