حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۸ بازديد


شبي دعوتي بود در كوي من
ز هر جنس مردم در او انجمن
چو آواز مطرب برآمد ز كوي
به گردون شد از عاشقان هاي و هوي
پري پيكري بود محبوب من
بدو گفتم اي لعبت خوب من
چرا با رفيقان نيايي به جمع
كه روشن كني مجلس ما چو شمع؟
شنيدم سهي قامت سيم‌تن
كه مي‌رفت و مي‌گفت با خويشتن
محاسن چو مردان نداري به دست
نه مردي بود پيش مردان نشست
سيه نامه تر زان مخنث مخواه
كه پيش از خطش روي گردد سياه
ازان بي حميت ببايد گريخت
كه نامرديش آب مردان بريخت
پسر كو ميان قلندر نشست
پدر گو ز خيرش فروشوي دست
دريغش مخور بر هلاك و تلف
كه پيش از پدر، مرده به ناخلف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد