حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۶ بازديد


در اين شهرباري به سمعم رسيد
كه بازارگاني غلامي خريد
شبانگه مگر دست بردش به سيب
ببر دركشيدش به ناز و عتيب
پري چهره هرچ اوفتادش به دست
ز رخت و اوانيش در سر شكست
نه هرجا كه بيني خطي دل فريب
تواني طمع كردنش در كتيب
گوا كرد بر خود خداي و رسول
كه ديگر نگردم به گرد فضول
رحيل آمدش هم در آن هفته پيش
دل افگار و سربسته و روي ريش
چو بيرون شد از كازرون يك دو ميل
به پيش آمدش سنگلاخي مهيل
بپرسيد كاين قله را نام چيست؟
كه بسيار بيند عجب هر كه زيست
كسي گفتش اين راه را وين مقام
بجز تنگ تركان ندانيم نام
برنجيد چون تنگ تركان شنيد
تو گفتي كه ديدار دشمن بديد
سيه را بفرمود كاي نيكبخت
هم اين جا كه هستي بينداز رخت
نه عقل است و نه معرفت يك جوم
اگر من دگر تنگ تركان روم
در شهوت نفس كافر ببند
وگر عاشقي لت خور و سر ببند
چو مر بنده‌اي را همي پروري
به هيبت بر آرش كز او برخوري
وگر سيدش لب به دندان گزد
دماغ خداوندگاري پزد
غلام آبكش بايد و خشت زن
بود بندهٔ نازنين مشت زن
گروهي نشينند با خوش پسر
كه ما پاكبازيم و صاحب نظر
ز من پرس فرسودهٔ روزگار
كه بر سفره حسرت خورد روزه‌دار
ازان تخم خرما خورد گوسپند
كه قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو و عصار ازان در كه است
كه از كنجدش ريسمان كوته است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد