گفتار اندر سلامت گوشه‌نشيني و صبر بر ايذاء خلق

۳۷ بازديد


اگر در جهان از جهان رسته‌اي است،
در از خلق بر خويشتن بسته‌اي است
كس از دست جور زبانها نرست
اگر خودنماي است و گر حق پرست
اگر بر پري چون ملك ز آسمان
به دامن در آويزدت بد گمان
به كوشش توان دجله را پيش بست
نشايد زبان بدانديش بست
فراهم نشينند تردامنان
كه اين زهد خشك است و آن دام نان
تو روي از پرستيدن حق مپيچ
بهل تا نگيرند خلقت به هيچ
چو راضي شد از بنده يزدان پاك
گر اينها نگردند راضي چه باك؟
بد انديش خلق از حق آگاه نيست
ز غوغاي خلقش به حق راه نيست
ازان ره به جايي نياورده‌اند
كه اول قدم پي غلط كرده‌اند
دو كس بر حديثي گمارند گوش
از اين تا بدان، ز اهرمن تا سروش
يكي پند گيرد دگر ناپسند
نپردازد از حرف گيري به پند
فرومانده در كنج تاريك جاي
چه دريابد از جام گيتي نماي؟
مپندار اگر شير و گر روبهي
كز اينان به مردي و حليت رهي
اگر كنج خلوت گزيند كسي
كه پرواي صحبت ندارد بسي
مذمت كنندش كه زرق است و ريو
ز مردم چنان مي گريزد كه ديو
وگر خنده روي است و آميزگار
عفيفش ندانند و پرهيزگار
غني را به غيبت بكاوند پوست
كه فرعون اگر هست در عالم اوست
وگر بينوايي بگريد به سوز
نگون بخت خوانندش و تيره‌روز
وگر كامراني در آيد ز پاي
غنيمت شمارند و فضل خداي
كه تا چند از اين جاه و گردن كشي؟
خوشي را بود در قفا ناخوشي
و گر تنگدستي تنك مايه‌اي
سعادت بلندش كند پايه‌اي
بخايندش از كينه دندان به زهر
كه دون پرورست اين فرومايه دهر
چو بينند كاري به دستت درست
حريصت شمارند و دنيا پرست
وگر دست همت بداري ز كار
گدا پيشه خوانندت و پخته خوار
اگر ناطقي طبل پر ياوه‌اي
وگر خامشي نقش گرماوه‌اي
تحمل كنان را نخوانند مرد
كه بيچاره از بيم سر برنكرد
وگر در سرش هول و مردانگي است
گريزند از او كاين چه ديوانگي است؟!
تعنت كنندش گر اندك خوري است
كه مالش مگر روزي ديگري است
وگر نغز و پاكيزه باشد خورش
شكم بنده خوانند و تن پرورش
وگر بي تكلف زيد مالدار
كه زينت بر اهل تميزست عار
زبان در نهندش به ايذا چو تيغ
كه بدبخت زر دارد از خود دريغ
و گر كاخ و ايوان منقش كند
تن خويش را كسوتي خوش كند
به جان آيد از طعنه بر وي زنان
كه خود را بياراست همچون زنان
اگر پارسايي سياحت نكرد
سفر كردگانش نخوانند مرد
كه نارفته بيرون ز آغوش زن
كدامش هنر باشد و راي و فن؟
جهانديده را هم بدرند پوست
كه سرگشتهٔ بخت برگشته اوست
گرش حظ از اقبال بودي و بهر
زمانه نراندي ز شهرش به شهر
غرب را نكوهش كند خرده بين
كه مي‌رنجد از خفت و خيزش زمين
وگر زن كند گويد از دست دل
به گردن در افتاد چون خر به گل
نه از جور مردم رهد زشت روي
نه شاهد ز نامردم زشت گوي
گرت بركند خشم روزي ز جاي
سراسيمه خوانندت و تيره راي
وگر برد باري كني از كسي
بگويند غيرت ندارد بسي
سخي را به اندرز گويند بس
كه فردا دو دستت بود پيش و پس
وگر قانع و خويشتن‌دار گشت
به تشنيع خلقي گرفتار گشت
كه همچون پدر خواهد اين سفله مرد
كه نعمت رها كرد و حسرت ببرد
كه يارد به كنج سلامت نشست؟
كه پيغمبر از خبث ايشان نرست
خدا را كه مانند و انباز و جفت
ندارد، شنيدي كه ترسا چه گفت؟
رهايي نيابد كس از دست كس
گرفتار را چاره صبرست و بس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد