حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۷ بازديد


جواني سر از رأي مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت
چو بيچاره شد پيشش آورد مهد
كه اي سست مهر فراموش عهد
نه در مهد نيروي حالت نبود
مگس راندن از خود مجالت نبود؟
تو آني كزان يك مگس رنجه‌اي
كه امروز سالار و سرپنجه‌اي
به حالي شوي باز در قعر گور
كه نتواني از خويشتن دفع مور
دگر ديده چون برفروزد چراغ
چو كرم لحد خورد پيه دماغ؟
چه پوشيده چشمي ببيني كه راه
نداند همي وقت رفتن ز چاه
تو گر شكر كردي كه با ديده‌اي
وگرنه تو هم چشم پوشيده‌اي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد