دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۷ بازديد
جواني سر از رأي مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت
چو بيچاره شد پيشش آورد مهد
كه اي سست مهر فراموش عهد
نه در مهد نيروي حالت نبود
مگس راندن از خود مجالت نبود؟
تو آني كزان يك مگس رنجهاي
كه امروز سالار و سرپنجهاي
به حالي شوي باز در قعر گور
كه نتواني از خويشتن دفع مور
دگر ديده چون برفروزد چراغ
چو كرم لحد خورد پيه دماغ؟
چه پوشيده چشمي ببيني كه راه
نداند همي وقت رفتن ز چاه
تو گر شكر كردي كه با ديدهاي
وگرنه تو هم چشم پوشيدهاي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد