حكايت سلطان طغرل و هندوي پاسبان

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت سلطان طغرل و هندوي پاسبان

۳۲ بازديد


شنيدم كه طغرل شبي در خزان
گذر كرد بر هندوي پاسبان
ز باريدن برف و باران و سيل
به لرزش در افتاده همچون سهيل
دلش بر وي از رحمت آورد جوش
كه اينك قبا پوستينم بپوش
دمي منتظر باش بر طرف بام
كه بيرون فرستم به دست غلام
در اين بود و باد صبا بروزيد
شهنشه در ايوان شاهي خزيد
وشاقي پري چهره در خيل داشت
كه طبعش بدو اندكي ميل داشت
تماشاي تركش چنان خوش فتاد
كه هندوي مسكين برفتش ز ياد
قبا پوستيني گذشتش به گوش
ز بدبختيش در نيامد به دوش
مگر رنج سرما بر او بس نبود
كه جور سپهر انتظارش فزود
نگه كن چو سلطان به غفلت بخفت
كه چوبك زنش بامدادان چه گفت
مگر نيك بختت فراموش شد
چو دستت در آغوش آغوش شد؟
تو را شب به عيش و طرب مي‌رود
چه داني كه بر ما چه شب مي‌رود؟
فرو برده سر كارواني به ديگ
چه از پا فرو رفتگانش به ريگ
بدار اي خداوند زورق بر آب
كه بيچارگان را گذشت از سر آب
توقف كنيد اي جوانان چست
كه در كاروانند پيران سست
تو خوش خفته در هودج كاروان
مهار شتر در كف ساروان
چه هامون و كوهت، چه سنگ و رمال
ز ره باز پس ماندگان پرس حال
تو را كوه پيكر هيون مي‌برد
پياده چه داني كه خون مي‌خورد؟
به آرام دل خفتگان در بنه
چه دانند حال كم گرسنه؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد