حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۵ بازديد


يكي را عسس دست بر بسته بود
همه شب پريشان و دلخسته بود
به گوش آمدش در شب تيره رنگ
كه شخصي همي نالد از دست تنگ
شنيد اين سخن دزد مغلول و گفت
ز بيچارگي چند نالي؟ بخفت
برو شكر يزدان كن اي تنگدست
كه دستت عسس تنگ بر هم نبست
مكن ناله از بينوايي بسي
چو بيني ز خود بينواتر كسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد